بیننده عزیز به صفحه اصلی سر بزنید
یاعلی ... التماس دعا
گونه شناسی فقهای شیعه
درباره جواز اجرای حدود در عصر غیبت
در آستانه برگزاری سی امین سال تاسیس جمهوری اسلامی و همزمان با اوج گرفتن اظهارنظر درباره لایحه قانون مجازات اسلامی، بار دیگر بحث «وجوب» و یا «حرمت» اجرای حدود و تعزیرات اسلامی در صدر گفتمان فقهی و حقوقی قرار گرفته است. نکته مهم آن است که برخی اظهارات در این زمینه، حوزه مورد بحث خود را به فراتر از دایره اجرای حدود کشانده و اصل لزوم تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت و ولایت فقیه را زیر سوال برده است. در یک چنین فضایی ضروری است تا به دور از نگاههای سیاسی صرف، به بررسی آراء فقهای شیعه در باب «وجوب»، «جواز» و حتی «حرمت» اجرای حدود در عصر غیبت پرداخته شده و تا حدودی از فضای غبارآلود و غیرعلمیِ پیش آمده، کاسته شود. لازم به یادآوری است که نقد آراء فقهای شیعه، از هر جناح و نحله فکری که باشند، مجوز و مسوغی برای ایراد توهین به مقام روحانی و علمی آنان نیست و نقد آنان تنها از طریق روشهای علمی و فقهی ممکن خواهد بود.
در این نوشتار، سعی شده به تناسب اظهارنظرهای نه چندان جدید مطرح شده درباره حرمت اجرای حدود، فقیهان شیعه بر اساس اعتقاد به «ولایت فقیه جامع الشرایط»، «اجرای حدود» و «اجرای تعزیرات» در عصر غیبت امام معصوم(ع) به هشت گونه کلی تقسیم شوند. این هشت گونه تنها بر اساس معیار منطقی تبیین گردیدهاند، و الا مشخص خواهد شد که برخی گونههای آن مصداق خارجی ندارند. این هشت گونه به قرار زیرند:
گونه اول: قائل به «ولایت فقیه»، «اجرای حدود» و «اجرای تعزیرات»
گونه دوم: قائل به «اجرای حدود» و «اجرای تعزیرات»
گونه سوم: قائل به «ولایت فقیه» و «اجرای تعزیرات»
گونه چهارم: قائل به «تعزیرات»
گونه پنجم: قائل به «ولایت فقیه» و «اجرای حدود»
گونه ششم: قائل به «اجرای حدود»
گونه هفتم: قائل به «ولایت فقیه»
گونه هشتم: قائل به هیچکدام از موارد سه گانه
گونه اول از فقهاء شیعه، بر این عقیده هستند که در عصر غیبت امام معصوم(ع) فقیه جامع الشرایط میتواند –و حتی باید- اقدام به تشکیل حکومت اسلامی نماید، چه اینکه بدون آن اجرای احکام متعدد فقهی معطل مانده و دستورات الهی محجور می ماند. از نظر این عده از فقهاء، فقیه جامع الشرایط، تالی تلو امام معصوم(ع) بوده و بر اساس ادله عقلی و روایی موجود در باب لزوم رجوع شیعیان به «روات احادیث»، لازم است تا نظامی تحت ولایتِ فقیه جامع الشرایط تشکیل شود تا اجرای احکام اسلامی از جمله حدود و تعزیرات را به عهده گیرد. بر اساس این نظر، وجود دو خصیصه «عصمت» و «علم» در امام معصوم(ع) او را صالح برای تصدی امور امت کرده و در عصر غیبت، عادلترین و عالمترین فرد به احکام اسلامی، صلاحیت ولایت بر شیعیان را دارد و باید اقدام به تشکیل حکومت نماید[1]. در این صورت فقیه دارای شرایط مزبور، دارای تمام شوون امام معصوم(ع) است و هر آنچه که امام(ع) می توانسته است در راستای إعمال حکومت خود انجام دهد، او نیز می تواند إعمال نماید[2]، و تنها در خصائص مخصوص به معصوم(ع) حق دخالت ندارد. به تبع این نگرش، اجرای حدود و تعزیرات اسلامی نیز در عصر غیبت نیز بر عهده حاکم اسلامی است و او حق دارد –بلکه واجب است- نسبت به اجرای حدود و تعزیرات اقدام نماید. فقهای نامداری چون شیخ مفید(ره)، مرحوم مجلسی اول(ره)، صاحب جواهر(ره)، امام خمینی(ره) و اغلب فقهای معاصر در زمره این فقها قرار می گیرند.
گونه دوم فقها، همچون مرحوم سیدابوالقاسم خویی(ره) علیرغم اینکه لزوم اجرای حدود و تعزیرات را در عصر غیبت را پذیرفتهاند، ولی در نهایت نسبت به تشکیل حکومت اسلامی و توسعه ولایت فقیه به غیر از موارد اجرای حدود، توقف کرده اند. از نظر آنان، همه دلایلی که برای اجرای حدود در زمان امام معصوم(ع) وجود داشته، در عصر غیبت نیز باقی است، چرا که اقامه حدود و تعزیرات به مصلحت عامه مسلمین است و این مصلحت حتی در عصر غیبت نیز باقی است. ضمن اینکه هیچ تقییدی زمانی و مکانی در روایات وارد نشده تا آن را محدود به عصر حضور امام(ع) نماید.[3] این فقهاء در حقیقت، بی آنکه تصریح کرده باشند، نوعی از ولایت فقیه را پذیرفتهاند که تنها صلاحیتهای آن با ولایت فقیه مورد نظر گونه اول متفاوت است؛ چرا که پر واضح است، اجرای حدود و تعزیرات اسلامی بدون داشتن عِده و عُده کافی و نظام دادرسی قوی و نیروهای انتظامی اجرای احکام میسر نیست. در واقع تصریح این فقیهان به عدم پذیرش ولایت فقیه، تنها نفی نسخه خاصی از این نظریه است و الا پذیرش صلاحیت فقها در اجرای حدود اسلامی به نوعی قبول نوعی از ولایت فقیه است.
گونه سوم از فقیهانی که اخیراً نمود و بروز یافتهاند، کسانی هستند که با اصل ولایت فقیه مخالفتی ندارند، اما بر این عقیده هستند که در عصر غیبت امام معصوم(ع) اجرای حدود جایز نیست، چرا که اجرای آن مختص به امام معصوم(ع) است و فقیه نمی تواند نسبت به اجرای آن اقدام نماید. به گفته آنان، «حدود تنها اختصاص به زمان حضور امام معصوم (عليهالسلام) دارد كه از چند و چون آن آگاه است»[4] و بدلیل عدم اطلاع ما از کیفیت و حدود و ثغور آن، جایز نیست که عصر غیبت اعمال شود. از نظر آنان، اقامه حدود همانند جهاد ابتدایی از مختصات امام(ع) است، ضمن اینکه تعطیل حدود دارای توجیه اجتماعی مناسبتری است.[5] فقهای مزبور، در ادامه نظر خود اظهار داشتهاند که در عصر غیبت، حکومت باید از تعزیرات اسلامی –که تابع شرایط جامعه و بر اساس صلاحدید حاکم است- بهره جسته و نظم جامعه را از طریق آن اعمال نمایند. به گفته آنان «تنها راهكار مقابله با جرائم در بخش مجازاتها تكيه بر تعزيزات است كه در آن مجلس ميتواند... مجازاتها را معين كند، شيوهاي كه در همه دنيا اعمال ميشود»[6].
به نظر می رسد استدلال فوق، صائب نباشد، چه اینکه این ادعا که «چند و چون حدود» مشخص نیست، با توجه به اتفاق نظر غالب فقها در کیفیات حدود مخدوش است. ضمن اینکه مقام فقاهت و ولایت امت ایجاب می کند که حکومت اسلامی همانند سایر احکام حکومتی، یک نظر فقهی را پذیرفته و بر اساس آن عمل نماید، کما اینکه در قانون اساسی بدان تصریح شده است.[7]
علاوه بر آن نکتهای که به نظر می رسد در فتوای این فقهاء مغفول مانده، عدم تفاوت مقام ذیصلاح در اجرای حدود و اجرای تعزیرات است. به دیگر سخن، از نظر این فقهاء، این حدود است که مختص به امام معصوم بوده اما تعزیرات قابل اعمال از سوی غیر امام معصوم است و حتی در نظام غیرولایی نیز قابل اجراست. این در حالی است که در روایات متعددی که در باب تعزیرات و اجرای امر به معروف و نهی از منکر (مرتبه ید) وارد شده، میزان، کیفیت و اجرای تعزیر نیز به شخص امام معصوم(ع) سپرده شده است؛ فلذا نفی صلاحیت ولایت فقیه در اجرای حدود، در نهایت موجب نفی صلاحیت وی در اجرای تعزیرات خواهد شد و وی حق نخواهد داشت هیچ نوع مجازاتی را علیه مجرمین اعمال نماید. از نظر فقهای شیعه تنها تفاوتی که میان حدود و تعزیرات وجود دارد، آن است که حدود دارای میزان مشخصی است که از سوی شارع تعیین شده، لیکن تعزیرات از نظر نوع و میزان مجازات در اختیار حاکم اسلامی قرار داده شده است. پذیرش این نظر می تواند تا بدانجا پیش برود که یا اساسا نظریه ولایت فقیه را نفی نماید و یا از او شیری بی یال و دم و اشکم ترسیم نماید. علاوه برآن، آنجا که تصریح می کنند «در زمان غيبت، تنها راهكار مقابله با جرائم... تعزيزات است كه در آن مجلس ميتواند مجازاتها را معين كند. شيوهاي كه در همه دنيا اعمال ميشود و در كاهش جرم هم تاثيرگذار است»، به نوعی اصل و اساس مجازاتهای اسلامی نفی شده و توصیه شده که همانند حکومتهای سکولار، از روشهای صرفا دموکراتیک برای اعمال مجازات استفاده شود. فقیه مزبور در عبارت خود آشکار کرده که منظور وی از کلمه «تعزیرات» تنها مشترک لفظی با آنچه در شرع آمده می باشد و مراد وی، رجوع به نظام مجازات عرفی در نظامهای غیرالهی است. این گونه از فقیهان، به سبب آنکه در عمل، صلاحیتهای حکومتی و اجتماعی ولی فقیه را از وی سلب می کنند و قائل حرمت اجرای احکام اجتماعی و حکومتی اسلام در عصر غیبت هستند، در ذیل عنوان کلی فقهای سکولار قرار می گیرند. از نظر آنان بدلیل غیبت انسان کامل، اجرای احکام اسلامی جایز نیست و باید در امورات اجتماعی، از منابع زمینی خارج از حیطه احکام شرعی بهره جست. نتیجه بعدی پذیرش این توابع، نفی اصل ولایت فقیه است، چرا که اساسا فلسفه عملی برقراری حکومت اسلامی در عصر غیبت تحت زعامت ولی فقیه اجرای احکام اجتماعی و حکومتی اسلام است و با سلب این اختیارات از وی، وجود وی بی اثر و غیرضروری خواهد بود.
گونه چهارم از فقها که نه به ولایت فقیه اعتقاد دارند و نه به اجرای حدود در عصر غیبت، دارای مصادیق بسیار اندکی است. میرزای قمی(صاحب جامع الشِتات) از جمله این فقها است. وی با توقف بر جواز اجرای حدود، قائل به لزوم اجرای تعزیرات توسط حاکم شرع شده است.[8] به نظر می رسد ایرادی که در خصوص فقهای گونه سوم وجود داشته، در اینجا نیز وجود دارد، چرا که تنها تفاوت میان حدود و تعزیرات در میزان و نوع مجازات است و حتی در بسیاری از روایات هنگامی که از لفظ حدود استفاده شده، مراد معصوم(ع) مجازات به معنی الاعم بوده است و نه خصوص حدود. علاوه بر آن، در هر دو مورد، مرجع صالح برای تعیین مجازات و إعمال آن امام المسلمین است و چنانچه صلاحیت فقها و حاکمان شرع در حدود مخدوش شود، بالنتیجه، صلاحیت آنان در اجرای تعزیرات نیز مخدوش است، فلذا نفی حدود و نفی تعزیرات در تلازم مستقیم با یکدیگر قرار دارند. در نهایت، این گروه باید میان دو نظر غالب، یعنی اجرای حدود در عصر غیبت و یا نظریه فقه سکولار در عصر غیبت، یکی را برگزینند.
گونه های پنجم و ششم از نظر منطقی نمی توانند قائلی داشته باشند و با بررسیهایی که در آراء فقهای مختلف صورت گرفت، فقیهی در ذیل این دو گونه قرار نگرفته است. در گونه پنجم همانگونه که ذکرشد، پذیرش اجرای حدود به عنوان شکل برجسته مجازاتهای اسلامی، پذیرش اجرای تعزیرات در عصر غیبت را در دل دارد و منطقاً نمی توان اجرای تعزیرات را نفی نمود. پس قائلین به این گونه، عملا در ذیل گونه نخست قرار می گیرند. در گونه ششم نیز همچون مورد قبلی پذیرش صرف حدود غیرمنطقی است، فلذا می توان این گونه را در دل گونه دوم فوق الذکر تصور کرد.
گونه هفتم حالتی است که در آن تنها اصل ولایت فقیه پذیرفته شده است، اما صلاحیت وی در اجرای حدود و تعزیرات مردود شناخته شده است. ناگفته پیداست که فلسفه تشکیل نهاد ولایت فقیه در عصر غیبت، نه تنها برای اداره امور شیعیان بوده، که برای اجرای ابواب معطل مانده فقه اهل بیت(ع) از جمله حدود و تعزیرات است.[9] فلذا پذیرش ولایت فقیه بدون قبول اختیارات آن در اجرای حدود، در حکم نفی ولایت فقیه است.
گونه هشتم از فقها، گونه ای است که فقهاء متعددی به آن تصریح کرده اند. این فقها، به صراحت اعلام داشته اند که اصولا در عصر غیبت هیچ احدی حق دخالت در امورات حکومتی را ندارد و تا زمان ظهور حضرت بقيةالله (روحی له الفداء) ابواب حکومتی فقه باید معطل بماند. از جمله این فقهاء می توان به مرحوم سید احمد خوانساری اشاره کرد که به صراحت اعلام داشته است که اجرای حدود و تعزیرات از جمله صلاحیات امام(ع) است و هیچ احدی را یارای دخل و تصرف در آن نیست.[10] از دیدگاه آنان شیعیان باید از تشکیل حکومت اسلامی اجتناب کرده و تا زمان ظهور امام(ع) صبر پیشه سازند. این نظر در نهایت این مفهوم را متبادر می سازد که پیروان اهل بیت(ع) باید در عصر غیبت، مسلک سکولاریسم را پیشه خود سازند و از دخالت شریعت در اداره اجتماع حذر نمایند و آئین خود را تنها در ابعاد فردی خود مورد تمسک قرار دهند. نتیجه دیگر پذیرش این رای آن است که آنچه در همه روایات شیعه در باب کیفیات اجرای حدود و احکام اجتماعی اسلام وارد شده، تنها برای دانستن و علم موالیان و نه عمل به آن بیان گردیده است و اهل بیت(ع) –نستجیر بالله- در طی بیش از 250 سال احکامی را بیان داشته اند که تنها فایده آن، پر شدن صفحات کتب فقهی بوده است! علاوه بر ضعف و سستی عقلی این رای، تعارض آشکار آن با روایت امام صادق(ع) که فرمود «حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا يَكُونُ غَيْرُهُ وَ لَا يَجِيءُ غَيْرُهُ»[11] نیز واضح و مبرهن است، چرا که پذیرش این قول که اجرای حدود و احکام حکومتی اسلام در عصر غیبت غیرممکن و حتی حرام است، در حقیقت به معنی تحریم واجب از سوی آنان و پذیرش حکم غیرالله در امورات مسلمین است.
از مجموع آنچه در فوق بدان اشاره شد، این نتیجه حاصل شد که:
اولا در وجوب اجرای حدود و تعزیرات، هیچ تفاوتی وجود ندارد و نفی هر یک در حقیقت نفی دیگری است.
ثانیا نفی اجرای مجازاتهای اسلامی به معنی پذیرش مجازاتهای عرفی با منشأ غیرالهی است. از آنجاکه حکم غیرالله حکم طاغوت است، فلذا نفی مجازاتهای اسلامی پذیرش طاغوت است.
ثالثا، نفی اجرای احکام الله در عصر غیبت –حتی اگر از سوی فقهاء باشد- مصداق بارز فقه سکولار است، چرا که نتیجه عملی این نفی، نفی دخالت امور وحیانی در اداره اجتماع است.
[1] جوادی آملی، عبدالله، «ولایت فقیه؛ ولایت فقاهت و عدالت»، قم، انتشارات اسراء، چاپ اول 1378، صص 137-139
[2] «صحیفه نور»، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1371، ج 20، ص 170
[3] الخویی، سید ابوالقاسم، «مبانی تکملة المنهاج»، قم ، موسسة احياء آثار امام الخويي، ج1، 1422هـ.، ص273
[4] مصاحبه با آیت ا... یوسف صانعی، روزنامه اعتماد ملی، 7 اردیبهشت 1387
[5] محقق داماد، سید مصطفی، «قواعد فقه جزایی»، تهران، مرکز نشر علوم اسلامی، چاپ سوم، 1381، ص 296
[6] مصاحبه با آیت ا... یوسف صانعی، همان؛ همچنین برای نظر مشابه ر.ک.: محقق داماد، سید مصطفی، همان.
[7] اصل چهارم قانون اساسی اشعار می دارد: «كليه قوانين و مقررات مدني ، جزايي ، مالي ، اقتصادي ، اداري فرهنگي ، نظامي ، سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاي شوراي نگهبان است.»
[8] میرزای قمی، «جامع الشتات فی اجوبة السؤالات»، ج 1، ص 395
[9] نجفی، محمد حسن، «جواهر الکلام فی شرح شرائع الاحکام»، بیروت، دار احياء التراث، 1981، ج21، 397
[10] خوانساری، سید احمد، «جامع المدارک فی شرح مختصر النافع»، قم، اسماعیلیان، 1405ق، ج5، صص 411-415
[11] کلینی، محمد بن یعقوب، «الکافی»، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365ش، ج 1، ص58
برگرفته : http://emrani.blogfa.com/post-21.aspx
برای ارتکاب جرم هیچ گاه یک عامل به تنهای خود باعث شده نمیتواند
قسمت اول
جرم یک بدیده معمولی اجتماعی بوده واز جمله بدترن عمل انسانها درجامعه میباشد که در هر جامعه به علل وانگیزه های مختلف بوقوع میپبوندد، دراکثر جوامع جرم وعوامل آن متخلف میباشد وهر دولت برای تنظیم وآسایش جامعه خود قوانین ودر آن برای مرتکبین جرایم که در قانون انرا بصفت جرم شناخته اند جزاهای را پیش بینی نموده است واز جرم تعاریف مختلف نموده نموده اند ، مشهور ترین تعریف برای جرم ( ارتکاب ویا امتناع عملیکه در قانون ارتکاب انرا جرم شناخته باشد) میباشد درماده27بند1 قانون اساسی کشور ما نیز واضح آمده که( هیچ عمل جرم شمرده نمیشود مگر به حکم قانونی که قبل از ارتکاب آن نافذ گردیده باشد) .
علما جرم شناسی یا کریمنولوژی مهمترن عوامل را برای ارتکاب جرم فقر ( اقتصادی ، فرهنگی وسواد) ، اجتماع (خانواده ، کوچه ، مکتب ، محل زیست ،شهر ، دانشگاه ، محل وظیفه وهمکاران)، اعتیادووضعیت جسمی میدانند. واین عوامل را در ارتکاب جرم کمک کننده میدانند ،عوامل فوق از جمله بارز ترین علت های ارتکاب جرمی میباشد که درارتکاب جرم بارز ومشهود بوده ومیباشد که ذیلا به شرح آن میپردازیم:
فقر:
فقر از جمله عوامل ارتکاب جرمی بوده که در ارتکاب اعمال جرمی موثرمیباشد ، فقر در ذات خود برای انسانها رنج آور روحی بوده چی فقر اقتصادی وچی هم فرهنگی وسواد در هرسه مورد در ارتکاب جرم کمک کننده میباشد .
الف : اقتصاد-
در شرایط کنونی امرار معیشت به یک تشویش روحی ومشکل خصوصا در افغانستان تبدیل شده است هرفرد درسدد بدست آوردن پول برای ادامه زندگی میباشد همیشه انسانها تا نهایت در فکر بدست آوردن آن از راه مشروع میباشد اما او چیزی است که در بدل کار ویا اجرای وظیفه بدست میاید ، که در شرایط کنونی در کشور ما این موضوع ( بیکاری ووظیفه) برای افراد به آسانی وفراوانی میسر نیست وشرایط کار نیزتا اکنون از طرف دولت برای شهروندان مهیا نگردیده است ، نبودن گنجایش کاری برای افراد باسوادوفارغ دانشگاه در دستگاه دولتی وموسسات دولتی ، افرادیکه قبلا به اساس ملحوظات در ادارات دولت (خصوصا نظامی)جابجا شده بودنند وبا عملی شدن ریفورم یا اصلاحات وکناره کردن آنان از دولت ، بیکاری برای افراد که عادی( بنا، گلکار، ماشینکار و...) خود درزمینه سازی برای ارتکاب جرم کمک مینماید .
نفقه فامیل از جمله فرایض برای مرد ویا سرپرست خانواده میباشد اما از راه مشروع ولی نبود امکانات برای بدست آوردن آن از راه مشروع میتواند انسان را برای ارتکاب تشویق نماید ودر صورت دوام این حالت از این انسان یک فاعل جرمی مزمن وحتی جانی بوجود آورد .
وعده ازعلما این نوع فقر را مادر ویا بنیه ارتکاب اکثر جرایم میدانند که ازاثر آن جرایم چون قتل ، اختطاف ، سرقت ،رهزنی وچپاول بوقوع میپیوندد .
ایجاد زمینه کاری ازجمله برای شهروندان (باسوادوبیسواد) میتواند در جلوگیری در ارتکاب جرایم تا حد خود موثربوده وکمک نماید .
نوسینده :- بسم الله تابان
همانطوریکه در قسمت قبلی اشاره نمودیم که اقتصاد ازجمله عوامل برای ارتکاب فعل جرمی میباشد ، یک عامل واحد میتواند برای افرادمتفاوت،از اهمیت متفاوتی برخوردار است ،از این رو باید برای درک علت واقعی جرایم وقوع جرایم به میزان تاثیر این بنیادهاواقف شد تا علاوه برکشف علت ارتکاب جرایم ، به منظور بهبود وضع اقتصادی واجتماعی همت گماریم.
در تحیقات که روی 78 نفر از زندانی در زندان سپیدار ولایت شیراز کشورهمسایه ایران انجام شده است ، معلوم شده بین مشکلات اقتصادی واجتماعی(حاشیه نشینی ، بیکاری ، مهاجرت ومعاشرت با افراد ناباب)ووقوع جرم رابطه ای مستقم وجود دارد ومشکلات اقتصادی اجتماعی بیشترین تاثیر را روی ارتکاب جرم میگذارد. همچنین در این تحقیق مشخص شده که بابالا رفتن سطح تحصیلات ومهارت ها از میزان جرایم کاسته میشود .
اگرچند این تحقیق در کشور همسایه غربی ما ( ایران) صورت گرفته وعوامل میتواند درمکانهای مختلف متفاوت است وشرایط خاص هر جامعه، فرهنگ،آداب ورسوم ووضعیت اجتماعی واقتصادیدر ایجادویا کاهش جرایم تاثیرفراوانی خواهد داشت، اما نظر به اقلیم ،فرهنگ ودین میتواند تا حدی مشترک باشد ، متاسفانه که تا اکنون هیچ یک از ارگانهای دولتی ویا خصوصی در مورد عوامل جرمی در کشورما تحقیقات را انجام نداده اند . باید یاد آور شد که برای از بین بردن زمینه های ارتکاب جرم وارایه راهکارهای مختلف پرداخته میشود که عبارتنداز: مساعدت ومطلوب وضعیت خانواده افزایش مهارت های اجتماعی بخصوص در نوجوانان وجوانان ، تاسیس وراه اندازی مراکزی جهت نگهداری ، باز آموزی وهمچنین آموزش زنان ودختران بی پناه وسرگردان ، افزایش فرهنگی و…
درکشورهای غنی که ازنظرفنی وتکتیکی به منتها واعلاترین حدترقی نایل گردیده اند، فقرتاحدی زیادی فراموش شده وترس از فقر وگرسنگی به حد اقل رسیده است،بااین وجودوحشت وترس ازجنگ وتداخل قدرت ها باعث گردیده که فضیلت های سنتی از قبیل اخلاق،مذهب واحترام به والدین ارزش خود را از دست دهد، سقوط ارزش هاسبب میشود بسیار از انسانهای مضطرب راه ارتکاب جرم،بزهکاروخطاازقبیل استعمال الکل ومواد مخدر،فحشا،فسادوتجاوزبه نوامیس مردم را در پیش گیرندوجامعه را نا امن وافکارعمومی را آشفته نمایند.
از قديم اين اعتقاد وجود داشته که وضع بد اقتصادي و فقر در ارتکاب جرم مؤثر است. احاديثي از قبيل « الفقر سواد وجه الدارين»؛فقر موجب رو سياهي در دو عالم است،«کاد الفقر ان يکون کفرا»؛نزديک است فقر به کفر بينجامد،ضرب المثل معروف فارسي که مي گويد:« شکم گرسنه ايمان ندارد»و همچنين ضرب المثل انگليسي که گفته است: « شکم گرسنه گوش شنوا ندارد»،همگي شاهد اين مدعا هستند .
از نظر منطقي کاملاً روشن است که بين وضع اقتصادي يک جامعه و ميزان جرايم رابطه نزديکي برقرار است و به همين علت است که ترقي وضع اقتصادي با کم شدن جرايم و بحران هاي اقتصادي با افزايش جرايم و جنایاتي توأم بوده است .
تحقيقات دانشمندان نشان مي دهد که بسياري از افراد ـ حتي در منتهاي فقر وتنگ دستی ـ با کمال مناعت طبع و شجاعت هرگز مرتکب اعمال خلاف نشده و به عکس چه بسيارند افرادي که در نهايت بي نيازي و رفاه از روي حرص و زياده جويي به سرقت و کلاهبرداري مي پردازند .
نمونه آن اختلاس ها و کلاهبرداري هاي بزرگ،قاچاق کلان و از اين گونه جرایم اقتصادي است. اگرچند،وضع بد اقتصادي در بسياري از موارد تنهاموجب ازدياد جرايم نيست؛بله ترقي وضع اقتصادي سبب افزايش بزهکاري مي شود. چنانچه ژان پنياتل،مردم شناس مشهور فرانسوي معتقد است: « ترقي وضع اقتصادي و فعاليت آن منحصر به بهبود وضع زندگي مادي نيست؛بلکه در عين حال موجب برخورد و تصادم منافع و خواست ها نيز مي شود. همان برخوردها و تضادهاست که در بعضي موارد به ارتکاب جرم منجر مي گردد.»
محيط اجتماعي نيز در پيدايش و گسترش جرایم نقش عمده اي را ايفا مي کند. در تأييد اين امر آنريکوفري،دانشمند بزرگ در عرصه جرم شناسی مي گويد: « اگر چه عوامل زيستي و انساني در تحريک جنایتکاران به ارتکاب جرم نقش عمده اي را ايفا مي کنند؛ولي نبايد شرايط اجتماعي،فرهنگي و اقتصادي از جمله بي سوادي،نحوه تعليم و تربيت،ارتباطات فاميلي،رفتار والدين با اطفال و محيط خانوادگي و تحصيلي را از نظر دور داشت .»
وي معتقد است: « هر جامعه ظرفيت مقدار معيني از جنایتکاران را داشته و ميزان جرايم در هر اجتماع مقدار معين و مشخصي است که تابع نظم و ترتيب و شرايط خاص همان جامعه مي باشد.»
صرف نظر از حوادث و اتفاقات ناگهاني که موجب اختلال امن و نظم عامه مي شود،اصولاً تا زماني که شرايط عادي اجتماعي و مختصات آن تغيير نيافته،ميزان جرايم رقم ثابتي است. ازدياد و کم و کسر جرايم،به تغيير شرايط و کيفيات اجتماعي مربوط مي شود و با بهبود وضع اجتماعي،ميزان جرايم نيز به خودي خود تقليل خواهد يافت .
با اين که نظر قانونگذاران بر آن است که مجازات بهترين درمان به منظور جلوگيري از وقوع جرايم است؛اما بايد اذعان داشت که مجازات به هيچ وجه واجد خاصيت مورد نظر نمي باشد؛زيرا وقوع جرم نتيجه يک سلسله عوامل پيچيده و متعدد است که ارتباطي به مجازات هاي مقرر شده ندارد .
مجازات هايي که توسط مقنن وضع و از سوي قاضي مورد حکم قرار مي گيرد و توسط مأمور زندان به اجرا گذاشته مي شود،در ارتکاب و ازدياد و نقصان جرايم کوچک ترين تأثيري ندارد. به نظر اميل دورکهايم،جامعه شناس فرانسوي،نتايجي که در خصوص طبيعي بودن پديده جرم به دست مي آيد،به شرح زير است:
از آنجايي که ارتکاب جرم پديده طبيعي هر اجتماع است،از اين رو نبايد علل آن را در امور اسثنايي جستجو کرد؛بلکه بر عکس اين علت ها در جريانات کلي بنيادها و فرهنگ هاي هر جامعه وجود دارند .
همچنين به دليل اين که ارتکاب جرم نتيجه کلي جامعه است،بنابراين وجود جرایم و ارتباط آن با بنيادهاي جامعه و تشکيلات کلي و اجتماعي امري دايمي است.
در نتيجه نمي توان جرایم را به طور مجرد و منفصل از ساير عوامل اجتماعي بررسي نمود؛بلکه بايد آن را در مجموعه اي از تمامي عوامل فرهنگي و اجتماعي،چه از نظر زماني و چه از نظر مکاني،مطالبه نمود .
براي کاهش ميزان جرايم،جامعه مکلف است به بهبود وضع بنيادهاي اجتماعي،فرهنگي و اقتصادي بپردازد. زماني که اوضاع بد اقتصادي،توزيع ناصحيح و غير عادلانه ثروت،تعليم و تربيت اشتباه و سرانجام تعارض در فرهنگ ها سبب نقصان يا افزايش جرايم مي شود،براي کاستن از ميزان ارتکاب جرایم بايد بنيادهاي موضوعي را تقويت نمود و وضع نابسامان نوسان هاي حاکم را بهبود بخشيد و به عبارتي به جاي بالا بردن ميزان مجازات ها به بهبود وضع اجتماعي پرداخت .
بهسازي محيط آلوده بهترين درمان جرایم و اعتلاي سطح فرهنگي و اخلاقي مردم عامل پيشگيري کننده از وقوع جرم است و پرداختن به اين موضوع هزار بار بيش از تدوين يک دوره قانون جزا ارزش خواهد داشت
آن چه همواره نسبت به افزايش جرايم به خصوص در رده سني نوجوانان و جوانان در جامعه هشدار داده مي شود، هيچ گاه از سوي والدين و مسئولان ذي ربط جدي گرفته نشده است.
فردوس خبر: ذوقي، برگرفته از خراسان
بررسي علل بزهكاري نوجوانان و جوانان
آن چه همواره نسبت به افزايش جرايم به خصوص در رده سني نوجوانان و جوانان در جامعه هشدار داده مي شود، هيچ گاه از سوي والدين و مسئولان ذي ربط جدي گرفته نشده است.
خطر و آسيب هاي اجتماعي بي شماري ممكن است جوانان و نوجوانان ما را تهديد كند اما متاسفانه علل پديد آمدن اين آسيب هاي اجتماعي و بزهكاري در جامعه ما همواره مورد غفلت بوده و هيچ گاه به صورت ريشه اي بررسي نشده است.
بزهكاري همچون سايه اي نسل جوان را دنبال و در فرصت مناسب آنان را گرفتار مي كند و تا سال ها رها نخواهد كرد و اما اين كه امر مذكور به چه اندازه مي تواند در تغيير مسير زندگي جوان تاثيرگذار باشد يا تا چه حد مي تواند براي جامعه خطر جدي محسوب شود در گفت وگو با مقامات قضايي مورد بررسي قرار داده ايم كه در پي مي آيد.
داديار دادسراي بيرجند در اين رابطه مي گويد: از منظر جرم شناسي بزهكاري با سن تغيير مي كند و بيشترين جرايم مربوط به دوران جواني است. بزهكار هر قدر جوان تر باشد به همان ميزان ممكن است مرتكب جرايم ديگري با فواصل زماني كوتاه تر شود.
حجت الاسلام طرزي در خصوص اين كه چرا فرزندان مرتكب جرم مي شوند، مي افزايد: همان علل و عواملي كه در سنين بزرگسالي زمينه هاي ارتكاب جرم را فراهم مي كند، گاهي اوقات مي تواند در اطفال هم انگيزه اي براي ارتكاب جرايم باشد. با اين تفاوت كه اطفال يك سري عوامل بزهكاري خاص دارند.
وي ادامه مي دهد: ميل شديد به تقليد در اطفال يكي از اين عوامل است.
به گفته وي طفل با ديدن فيلم يا رفتارهاي اطرافيان ضمن تاثير پذيري شروع به تقليد از همان رفتارها مي كند و چنان چه طفلي رفتار بزهكارانه مشاهده كند، شايد بدون هر گونه تفكري نسبت به آن، شروع به تقليد از همان حركات و رفتارها كند.
وي اضافه مي كند: قانون گذاران هم به همين دليل به اين موضوع توجه داشته اند و از اين رو اطفال نا بالغ را مبرا از مسئوليت كيفري مي دانند.
وي خاطر نشان مي كند: با اين حال والدين موظف هستند رفتار و تعاملات فرزندانشان را چه در خانه و چه خارج از آن كنترل كنند.
وي مي افزايد: يكي ديگر از عوامل موثر اين است كه طفل در محيط نامناسب پرورش يابد يا منطقه محل زندگي وي از لحاظ فرهنگي مناسب نباشد. اين امر مي تواند زمينه را براي آشنايي كودك با افراد ناباب بيش از پيش فراهم كند.
اين مقام قضايي اظهار مي دارد: وجود فرد بزهكار و منحرف در خانواده، از هم پاشيدن كانون خانواده، ضعف والدين در مراقبت و سرپرستي از اطفال، نبود پدر يا مادر و يا هر دو، تبعيض بين فرزندان نازپروري يا خشونت ها و تنبيه هاي افراطي مي تواند از عوامل بزهكاري باشد.
وي مشكلات مالي، پاي بند نبودن به اصول اخلاقي و قانون گريزي در محيط خانواده، تعارض والدين در تربيت فرزندان، توجه نكردن والدين به تفاوت هاي جنسي و ذاتي فرزندان و… را از ديگر عوامل بزهكاري اطفال عنوان كرد.
وي اضافه مي كند: تاكيد دين مبين اسلام به وظايف والدين نسبت به فرزندان، دقت در تعيين محل سكونت و انتخاب همسايگان، تبعيض قائل نشدن بين فرزندان حتي در بوسيدن آن ها، همگي حاكي از توجه اين دين الهي به اطفال به منظور پيش گيري از بروز ناهنجاري ها و بزهكاري ها در كودكان و نوجوانان و حتي جوانان است.
رئيس شعبه ١٠١ دادگاه بيرجند نيز در اين خصوص مي گويد: رسيدگي به جرايم افراد بالغ كه كمتر از ١٨ س
ال دارند همانند ديگر افراد جامعه صورت مي گيرد و نيازي به حضور ولي طفل نيست.
ترابيان مي افزايد: زماني كه مجرم بودن طفلي توسط بازپرس احراز شود و دادگاه نيز در حال رسيدگي باشد، كيفر خواست از سوي دادستان يا نماينده وي صادر مي شود.
از دادگاه نيز تقاضاي كيفر مي شود و با وصول كيفر خواست دادگاه پس از جريان تشريفات دادرسي و استماع دفاعيات وي مبادرت به صدور حكم مي كند.
به گفته وي رسيدگي به جرايم افراد نابالغ به طور مستقيم در دادگاه اطفال صورت مي گيرد و نهاد دادسرا در رسيدگي به بزه آنان نقشي ندارد.
وي اضافه مي كند: براي جلوگيري از فرار يا پنهان شدن طفل غير بالغ دادگاه قرار تامين صادر و آن را به ولي طفل ابلاغ مي كند تا ولي او يا شخص ديگري وثيقه مناسب مانند ملك در قبال آزادي طفل بسپارد و در صورتي كه ولي طفل قادر به سپردن وثيقه نباشد، طفل به كانون اصلاح و تربيت معرفي خواهد شد.
وي عنوان مي كند: دادگاه پس از اخذ تامين وثيقه، طفل و ولي قهري و شاكي خصوصي را احضار مي كند و با شنيدن اظهارات شاكي خصوصي، طفل و دفاعيات ولي، مبادرت به اتخاذ تصميم مي كند.
اين مقام قضايي مي افزايد: اگر ولي قهري طفل در دسترس نباشد يا متهم ولي قهري نداشته باشد، دادگاه از بين وكلاي دادگستري وكيل تسخيري تعيين مي كند و وكيل تسخيري متهم صغير دفاع لازم را ارائه مي دهد.
ترابيان اظهار مي دارد: دادگاه براي تاديب متهم مي تواند يكي از مجازات هاي زير را اعمال كند:
تحويل طفل به سرپرست وي و الزام سرپرست به تربيت وي(ضمانت اجرايي در صورت تخلف ولي طفل در قانون پيش بيني نشده است) ولي در صورت تكرار بزه دادگاه حق تشديد نوع تاديب را دارد.
او مي گويد: دومين مجازات تنبيه بدني طفل است كه بايد به تناسب و مصلحت باشد.سومين مجازات پرداخت خسارت در صورتي است كه طفل مرتكب قتل يا ضرب و جرح شود، در اين صورت عاقله طفل ضامن مي شود.
وي مي افزايد: نگهداري در مدت معين در كانون اصلاح و تربيت از ديگر راه هاي مجازات است.
وي با تاكيد بر اين كه در تعيين نحوه تربيت دادگاه اختيار دارد كه يك يا دو مورد از موارد فوق را براي تاديب طفل تعيين كند، ادامه مي دهد: مگر در صورت ارتكاب عمل منافي عفت، برابر ماده ١١٣ قانون مجازات اسلامي فقط به شلاق تا ٧٤ ضربه محكوم مي شود. وي متذكر مي شود: دادگاه رسيدگي كننده به جرايم اطفال مي تواند بر حسب گزارش هايي كه از وضع اطفال و تعليم و تربيت آن ها از كانون اصلاح و تربيت دريافت مي كند، يك بار در راي خود تجديد نظر كند. به اين طريق كه مدت نگهداري را تا يك چهارم تخفيف دهد.
دعوت استاندار يزد از آحاد مردم براي شركت در مراسم تشييع 5 شهيد گمنام
استاندار يزد در پيامي آحاد مردم شهيدپرور استان را به شركت گسترده در مراسم تشييع 5 شهيد گمنام هشت سال دفاع مقدس دعوت كرد.
به گزارش روابط عمومي استانداري يزد، محمدرضا فلاحزاده در اين پيام آورده است: اين روزها فضاي ديار دارالعباده يزد عطرآگين است به عطر 5 كبوتر گلگون كفن، 5 كبوتري كه آسمان قلب همة مردمان اين سرزمين را براي پرواز برگزيده اند وعطر شهادت و ايثار را در اين ديار پراكنده اند.
شهيد گمنام، تنديس خوش نامي است از سرافرازي و سلحشوري، ميراث هميشه ماندگار صحنه هايي است كه تاريخ را با طوفان خود درنورديدند و ترجمان تازه اي از وفاداري و فداكاري شدند.
فرمايشات رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی (ره) كه گريه كردن بر شهيدان را باعث زنده نگهداشتن نهضت انقلاب اسلامي مي دانستند و نــیز این کلام رهبر عظيم الشان انقلاب که فرمودند «ارزش حفظ ارزشهای جهاد و شهادت کمتر از خود شهادت نیست» ما را هر چه بیشتر در جهت حفظ و نشر این مایه هستی بخش یعنی جهاد و شهادت مستحكم تر كرده و در راه عمل به وظیفه دینی و ملی خـود راسخ تر می کند.
اينجانب لازم مي دانم ضمن دعوت از آحاد مردم براي شركت هرچه باشكوه تر در مراسم تشييع 5 شهيد گمنام و گلگون كفن هشت سال دفاع مقدس كه پنج شنبه مورخ 26/2/87 رأس ساعت 17 و از ميدان امام حسن مجتبي(ع) آغاز مي گردد، نسبت به مقام شامخ همه شهداي انقلاب اسلامي، اداي احترام كرده و براي همه رهروان راه شهيدان گرانسنگ انقلاب اسلامي در مسير گسترش فرهنگ ايثار و از خودگذشتگي و در راستاي استراتژي بلند امام راحل(ره) و منويات مقام معظم رهبري از درگاه خداوند متعال موفقيت مسئلت مي نمايم
| مجموعه سخنرانی از مرحوم کافی (3) |
|
دانلود در ادامه مطلب
|

|
| جامعه و علوم اجتماعی > حقوق |
(cached) |
|
| جامعه و علوم اجتماعی > حقوق |
(cached) |
|
|
| << قبل |
|
| جامعه و علوم اجتماعی > حقوق |
(cached) |
|
|
|
| جامعه و علوم اجتماعی > علوم اجتماعی > اقتصاد > بازرگانی |
(cached) |
يكي از قواعد مهمي كه در باب معاملات مورد استفاده فقها قرار مي گيرد، قاعده «علي اليد» است. فقها اين قاعده را معمولاً در کتاب الغصب و کتاب البيع و کتاب الضمان متعرض شدهاند؛ خصوصاً در جائي که بحث مقبوض به عقد فاسد وجود دارد.
مشهور فقها از اين قاعده ــ که هم بايد سندش را بررسي کنيم و هم دلالتش را ــ ضمان را استفاده کردهاند؛ از اين رو، مناسب است که مقداري بعنوان مقدمه در مورد ضمان مطالبي را عنوان کنيم تا يک تصويري از ضمان و اين که مسأله ضمان در فقه اسلامي و در شريعت ما به چه نحوي است، داشته باشيم و سپس وارد بحث قاعده يد شويم.
اصل مشروعيت ضمان يک امر مسلمي است که ترديري در آن نيست؛ هم در بين عقلا رايج است و هم از قرآن و سنت شواهد فراواني براي آن وجود دارد؛ البته در اينجا نمي خواهيم وارد ادله اين شويم که خود يک بحث مستوفائي را مي طلبد. اجمالاً برخي از مفسرين از آيه شريفه 72 سوره مبارکه يوسف «قالوا نفقد صواع الملک و لمن جاء به حمل بعير و أنا به زعيم» اصل ضمان در شريعت و در اسلام را گرفته اند و «زعيم» به «ضامن» و به معناي «کفيل» معنا کردهاند، که بحث تفسيري و جزئيات آن را خود مراجعه بفرماييد. ابن کثير در تفسير خودش مي گويد: هذه الاية من باب الضمان و الکفالة . در فقه ما ضمان به معناي اعم شامل کفالت هم مي شود؛ يک ضمان بالمعني الاخص داريم که عقد ضمان است و يک ضمان بالمعني الاعم داريم که شامل کفالت هم مي شود. در يکي ديگر از کتب اهل سنت به نام «محاسن التعبير» اين تعبير آمده است که «انها اصل في الضمان» يعني اصل و ريشه مشروعيت ضمان در شريعت اسلام اين آيه شريفه است. اگر کسي اين سؤال را از ما داشته باشد که از کجاي قرآن مشروعيت اصل ضمان را مي توانيم استفاده کنيم؟ بر حسب مطالبي که عرض شد، از اين آيه شريفه ضمان استفاده ميشود؛ البته گفتيم ضمان بالمعني الاعم که شامل کفالت هم مي شود. اين راجع به اصل مشروعيت.
بحث ديگر اين است که در فقه اسلامي اسباب ضمان چيست؟
اينجا در فقه، يک تقسيم بندي روشن و مدوّني پيدا نکرديم؛ اما وقتي به فقه مراجعه مي کنيم، مجموعاً حدود ده سبب را مي توانيم بعنوان سبب ضمان قرار دهيم که البته مي شود اين ده سبب را در سه يا چهار عنوان خلاصه کرد. اين اسباب عبارتند از:
اولين سبب ، يد است؛ قاعده علي اليد که مي خواهيم بحثش را شروع کنيم. بر فرض که از اين قاعده، ضمان استفاده شود، نتيجه مي گيريم که يد يکي از اسباب ضمان است؛ اما اين که منظور از يد، يد عدواني است؟ آيا فقط دلالت بر يد غاصب دارد يا يد غير غاصب را هم شامل مي شود؟ جزئياتي است که بعداً به آن پرداخته ميشود. اجمالاً بر حسب اين قاعده، اگر ضمان از اين قاعده استفاده شود که مشهور چنين چيزي را استفاده کردهاند، در صورتي که کسي استيلاي بر مال غير پيدا کند، سبب است براي ضمان؛ اگر مال غير در يد اين شخص تلف شود هرچند به تلف سماوي باشد، ذمه اين شخص مشغول مي شود.
سبب دوم اتلاف، در «مکاسب» خواندهايد که «من اتلف مال الغير فهو له ضامن »؛ هرچند که انسان يد هم نداشته باشد، اگر خانه کسي را آتش زد، طعام کسي را از بين برد ، مال کسي را نابود کرد، مي شود اتلاف، و سبب ضمان است.
سبب سوم غرور است، «المغرور يرجع الي من غرّه»، «کل من غره صاحبه بشيء فهو ضامن» اگر کسي سبب ضرر ديگري شد، مثلاً طعام کسي را بردارد و بگذارد جلوي ديگري، يا موارد ديگري همچون در عقد فضولي که اگر سبب زيان مشتري شد، به همين قاعده غرور تمسک ميکنند. اين هم يکي از اسباب ضمان است .
سبب چهارم تعدي و تفريط است؛ اگر کسي مال ديگري به صورت امانت در اختيارش بود، اما در حفظ آن دقت نکرد و آن مال از بين رفت، تعدي يا تفريط کرد، خود اين تعدي و تفريط سبب است براي ضمان.
سبب پنجم تلف قبل القبض است؛ اگر يک معامله اي واقع شود قبل از آن که مشتري قبض کند، بايع ضامن است؛ «تلف المبيع قبل قبضه من کيس بايعه» .
سبب ششم قبض به عقد فاسد است؛ اگر کسي مال ديگري را به سبب عقد فاسد قبض کرد، ضامن است؛ که در همين سبب ششم مي گوييم مقبوض به عقد فاسد و مقبوض به سوم يعني اگر کسي مالي را به قصد اين که مي خواهد بخرد و معامله کند برداشت که نگاه کند، اما از دستش مثلاً افتاد و شکست و مال در دست او تلف شد، ضامن است.
سبب هفتم ضماناتي که به اصل شرع ثابت ميشود؛ يعني ضماناتي وجود دارد که که منشأ آنها شارع است؛ در تمام کفارات انسان ضامن است و ذمه او مشغول است؛ کفاره افطار عمدي ماه رمضان، کفارات احرام و... اينجا ضماني است که منشأ آن خود شارع است؛ در باب زکات، خمس، ديات، ارش الجنايه، اينها را مي گويند ضماناتي است که منشأشان الزام از شارع است.
سبب هشتم ضمان عقدي است؛ يعني ضماني که به سبب يک عقد محقق مي شود. اگر معاملهاي صورت گيرد، بايع ضامن است که مبيع را تحويل مشتري دهد؛ مشتري هم ضامن است که پول و ثمن را تحويل بايع دهد؛ در بيع کلي ذمه ضامن مشغول است؛ در بيع معين فقط وجوب تسليم عين است که يک حکم تکليفي است، اگر گفتيد اين کتاب معين را فروختم، اينجا ذمه مشغول نيست؛ بلکه بحث ضمان در بيع کلي مطرح است که اگر يک کتاب کلي را فروختيد در مقابل يک ثمن کلي، اينجا ذمه طرفين مشغول مي شود و از آن تعبير ميکنيم به ضمان معاوضي يا ضمان عقدي.
در اينجا اين نکته را نيز عرض کنم که ما يک عقد الضمان داريم و يک ضمان عقدي؛ بين اين دو فرق وجود دارد و نبايد بين آنها خلط شود. عقد ضمان آن عقدي است که مدلول و معناي آن اصلا ضمان است؛ کسي که تعهد مي کند مالي که بر ذمه ديگري است را بپردازد، نياز به ايجاب و قبول دارد ــ البته در کتاب الضمان مطرح مي شود که آيا مانند ساير عقود است و قبول لازم دارد، يا مجرد رضايت هم کافي است؟ ــ از اين تعبير ميشود به عقد الضمان؛ اما ضمان عقدي اعم است؛ ضمان عقدي يعني ضماني که منشأ آن عقد است. اين عقد مي تواند عقد بيع باشد يا عقد معاوضه يا عقد صلح باشد، مي تواند عقد الضمان هم باشد. پس، ضمان عقدي اعم است از عقد الضمان. ميخواهيم بگوييم يکي از اسباب ضمان در فقه عبارت از ضمان عقدي است؛ يعني ضماني که به سبب العقد محقق ميشود.
سبب نهم عقد الضمان است؛ يکي از اسباب الضمان، عقد الضمان است که به عنوان تعهد تشريع شده است؛ يعني شخص ضامن متعهد مي شود که ديني که بر ذمه مديون است را بپرازد.
سبب دهم شرط الضمان است؛ اگر کسي در عقدي شرط ضمان کرد، مثل اين که در باب عاريه اگر معير بگويد اين مال را به شرطي به تو عاريه مي دهم که اگر در يد تو تلف شد، ضامن باشي؛ اتلافش نيازي به شرط ندارد و موجب ضمان است، بلکه اگر يک تلف قهري صورت بگيرد، معير شرط کند که مستعير ضامن باشد، مستعير ضامن خواهد بود.
اين ده سبب در فقه اسلامي وجود دارد که همانگونه گفتم ميشود آنها را خلاصه کرد و مثلاً گفت: ضمان يا ضمان عقدي است يا ضمان قهري است؛ ضمان قهري يا به يد است و يا به اتلاف؛ و اقسام زيادي برايش ذکر کنيم.
از همين بحث يک مطلب دومي روشن مي شود که عمدتاً در کتاب الضمان مطرح مي شود و آن اين که خود ضمان انواعي دارد: يک ضمان، ضمان منجز است؛ يک ضمان، ضمان موقت است(در باب بدل که اگر عين مال يافت شود، ضامن است که بدل را برگرداند)؛ يک ضمان، ضمان تقديري (جائي که مال شخص در دست غاصب است، يک ضمان تقديري وجود دارد که علي تقدير التلف، غاصب ضامن است).
بعد از اين دو مطلب، مطلب سوم آن است که فرق بين قاعده علي اليد و قاعده يد چيست؟ ما دو قاعده يد داريم؛ يکي را ميگوييم قاعده ضمان يد يا قاعده علي اليد، و ديگري را ميگوييم قاعده يد که بين اين دو قاعده سه فرق اساسي وجود دارد: فرق اول ، فرق موضوعي است. در هر کدام از اينها صفت يد با ديگري مختلف است؛ در قاعده علي اليد، «يد» يعني يد غير مالک که از اين تعبير مي کنيم به يد معلوم؛ يعني مي دانيم و يقين داريم که اين شخص مالک نيست؛ حالا اعم از اين که غاصب باشد يا غاصب نباشد؛ گاه شخص غاصب است و به صورت عدواني مال را در اختيارش گرفته است و گاه غاصب نيست و بلکه مالي به عقد فاسد در اختيار او قرار داده شده است؛ اما در قاعده يد، «يد» يعني يد مشکوک؛ کسي مالي در اختيارش است و ديگري مي آيد ادعا ميکند که آن مال، مال اوست و هيچ بينهاي ندارد؛ در اينجا مي گوييم همين که اين آقا بر مال يد دارد، «يد» اماره ملکيت است. پس، يد مشکوک، موضوع قاعده يد است؛ يعني کسي يدي بر مالي دارد و ما شک داريم که آيا اين ملکيت دارد يا ندارد؟
فرق دوم فرق حکمي است. به وسيله «علي اليد» يک حکم ضرري را بر کسي که يد دارد، اثبات مي کنيم. مي گوييم تو که يد غير مالکانه داري، ضامن هستي. اما در قاعده يد، يک حکم نفعي که عبارت از ملکيت است را اثبات مي کنيم و ميگوييم يد اماره ملکيت است .
فرق سوم فرق به حسب المورد است. قاعده علي اليد فقط در اموال (در اعيان مالي) جريان دارد؛ اما قاعده يد هم در اموال جريان دارد و هم در باب نفوس و انساب جريان دارد. در قاعده علي اليد ميگوييم اگر کسي بر مال ديگري يد ــ يد مالکانه ــ پيدا کرد، ضامن است؛ اما در قاعده يد ميگوييم اگر کسي بر يک مالي يد داشت يا بر يک زني يد داشت، در صورتي که شخص ديگري نيز ادعا کند که آن زن زوجه اوست و هيچ دليلي بر مدعايش نداشته باشد، در اينجا قاعده يد اثبات زوجيت براي شخصي را که زن در يد اوست، ميکند.
در همين فرق سوم، اگر کسي بر بچهاي يد داشته باشد و شخص ديگري بيايد و ادعا کند که آن بچه از براي اوست و هيچ دليلي هم نداشته باشد، همين که اين شخص بر بچه يد دارد، قاعده يد اثبات نسب ميکند.
بعد از روشن شدن اين سه مطلب، وارد قاعده ميشويم. اولاً منابعي که براي مطالعه وجود دارد عبارت است از : 1) کتاب «العناوين»: از کتاب هاي بسيار دقيق است که قواعد مهمي از اصول و فقه در اين کتاب وجود دارد و مرحوم مير فتاح مراغي اين کتاب را نوشته است. ايشان در جلد دوم، تحت عنوان 57 از اين قاعده بحث کردهاند؛ قبل از مرحوم ميرفتاح، مرحوم نراقي صاحب «عوايد الايام» در صفحه 315 تحت عنوان قاعده 33 از اين قاعده بحث ميکنند . مرحوم مراغي در کتابشان تعريضي به مرحوم نراقي دارد و ميگويد: بعض المعاصرين از اين قاعده به صورت خيلي مختصر بحث کرده است.
2) «قواعد الفقهيه» مرحوم سيد محمد آل بحر العلوم، جلد سوم، صفحه 345 ؛
3) «القواعد الفقهيه» مرحوم بجنوردي، جلد 4، صفحه 53 ؛
4) «القواعد الفقهيه» حضرت آقاي مکارم، جلد دوم، صفحه 231؛
5) کتاب «القواعد الفقهيه» والد معظم ما دام ظله است که از همه کتابهاي قبل مفصلتر و دقيقتر بحث کردهاند. والد معظم ما دام ظله در اين کتاب که متأسفانه فقط يک جلد از آن چاپ شده است در صفحه 86 از اين قاعده علي اليد بحث ميکنند.
اينها کتبي هستند که بصورت مستقل از اين قاعده بحث کردهاند؛ اما امام رضوان الله عليه ، مرحوم آقاي خوئي، مرحوم آقاي حکيم، مرحوم شيخ در مکاسب، مرحوم آقا شيخ محمد حسين در حاشيه، مرحوم سيد يزدي در حاشيه، نکات فراواني دارند که به آنها نيز اشاره خواهيم کرد.
اما بحث حديث( علي اليد ما أخذت حتي تؤدي )، اين حديث در کتب اربعه روائي ما وجود ندارد و عمدتاً در منابع اهل سنت ذکر شده است؛ اين حديث در مسند احمد بن حنبل، جلد 5 ، صفحه 8؛ در سنن ابي داود، جلد 3، صفحه 296، در صحيح ترمذي، جلد 6، صفحه 21؛ و در السسن الکبري بيهقي جلد 6، صفحه 90 ذکر شده است.
با اين که اين حديث در کتب روائي شيعه نيامده است، اما مرحوم حاجي نوري در جلد 14 «مستدرک الوسايل» در کتاب الوديعه باب يک حديث 12 اين روايت را مطرح کرده است و همچنين ابن ابي جمهور احصائي در جلد 1 کتاب «عوالي اللئالي» صفحه 224 و صفحه 106 و در جلد سوم صفحه 251 آن را ذکر نموده است.
سند روايت: اين روايت را قتاده از حسن بصري نقل مي کند و حسن بصري نيز از ثمرة بن جندب نقل ميکند که ثمره گفت: پيامبر(ص) فرمودند: علي اليد ما اخذت (چند نسخه در اينجا وجود دارد که عبارتند از: أخذت، قبضت و جنت) حتي تؤدي يا تؤديه .
سه نفري که در اين روايت وجود دارند هر سه نفرشان از نظر رجال خود اهل سنت شديداً محل اشکال هستند؛ «ثمرة بن جندب» کسي بوده که وضعش خيلي معروف است و در مقابل پيامبر ايستاد؛ احترامي براي پيامبر قائل نبوده و شخص معاندي بود. ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه اش راجع به اين ثمرة بن جندب مي گويد: او اصلاً وضاع الحديث بوده وشاهدش هم اين است که مي گويد معاويه آمد به ثمره پيشنهاد کرد که صد هزار درهم به تو مي دهم شأن نزول اين دو آيه را عوض کن؛ يکي آيه «و من الناس من يعجبک قوله في الحياة الدنيا» که بگو در شأن علي بن ابيطالب نازل شده است و ديگري آيه «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله» که بگو در شأن ابن ملجم نازل شده است؛ او اول قبول نکرد، بعد به او پيشنهاد کرد دويست هزار درهم مي دهم، بازهم قبول نکرد؛ پيشنهاد کرد سيصد هزار درهم ميدهم باز قبول نکرد؛ بالاخره با چهار صد هزار درهم راضي شد و اين کار را انجام داد؛ و نقل شده است که تا زمان عاشورا هم زنده بوده و جزء شرطه ابن زياد بوده و مردم را هم عليه امام حسين(ع) تحريک ميکرده است؛ طبري در تاريخ خودش در احداث سنه خمسين ميگويد: ثمره 8 هزار نفر از مردم کوفه را کشت.
اما «حسن بصري» که از ثمره نقل مي کند: اولاً خود اهل سنت هم مي گويند اين حديث مرسل است چون حسن بصري نمي توانسته حديث را از ثمره نقل کند و زمانش جدا بوده است؛ فقط گفته اند يک حديث عقيقه از ثمره شنيده و نقل کرده است. ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه در مورد او ميگويد: کان الحسن البصري يبغض علي (ع) و يذمه ؛ در جلد ششم صفحه 90 از «سنن بيهقي» حاشيهاي دارد بنام الجوهر النقيح در آن حاشيه مي گويد: اکثر اهل العلم بالحديث رغبوا عن رواية حسن عن ثمرة، اعراض کردهاند از روايتي که حسن بصري از ثمره نقل ميکند و ذهب بعضهم الي انه لم يسمع منه غير حديث عقيقه.
در مورد «قتاده» نيز ابن حبان در جلد 8 از کتاب تهذيب التهذيب نقل ميکند که قتاده تدليس ميکرده است. بنابراين، سند حديث غير الصحيح عند الفريقين ــ هم در نزد اهل سنت و هم در نزد اماميه ــ ميباشد و سند معتبري براي او وجود ندارد.
نکته اي که در اينجا وجود دارد اين است که برخي از بزرگان مثل مرحوم بجنوردي ميگويند در باب حديث، وثاقت راوي را لازم نداريم و همين مقدار که خود حديث موثوق الصدور باشد، براي ما کافي است وچون هم علماي عامه و هم علماي خاصه اين متن را تلقي به قبول کردهاند و آن را در کتب فقهيشان به عنوان ارسال مسلمات ذکر کردهاند، ضعف سند جبران شده و براي ما موثوق الصدور ميشود و اطمينان به صدور حديث پيدا ميکنيم.
اين بيان ايشان مبتني بر اين است که ما در بحث حجيت خبر واحد به چه نتيجه اي منتهي شويم؟ بگوييم آيا خبر العادل يا خبر الموثق که حجت است، راوي حتماً بايد موثق يا عادل باشد يا نه اگر راوي ضعيف هم است اما چون خبر موثوق الصدور است، کفايت مي کند؛ لذا، اين بحث يک بحث مبنايي است.
منتها بايد ببينيم که قطع نظر از اين مبنا، اگر کسي مبنايش اين است که راوي بايد عادل يا موثق باشد، آيا از راه عمل مشهور مي توانيم بگوييم اين ضعف سند جبران مي شود و سند روايت کالصحيح ميشود؟ چون وقتي ميگوئيم شهرت جابر ضعف سند است، معنايش اين نيست که حديث را موثق الصدور ميکند؛ اين اشتباه نبايد براي آقايان رخ بدهد؛ آنچه که در رجال مطرح ميشود، اين است که وقتي مي گوييم شهرت جابر ضعف سند است، يعني سند را کالصحيح ميکند، مي خواهد متنش موثوق الصدور باشد با موثوق الصدور نباشد.
پس، ابتدا بايد بررسي کنيم که آيا شهرتي که جابر ضعف سند است، در اينجا وجود دارد يا خير؟
مرحوم کاشف الغطاء در شرح قواعدش به اين حديث که ميرسد، ميفرمايد: «المستفيض المجمع علي مضمونه»؛ حديث اگر به حد استفاضه يا تواتر برسد، ديگر کاري به سندش نداريم و نيازي به بحث ندارد. مرحوم نراقي نيز گفته است: اشتهاره بين الاصحاب و تداوله في کتبهم و تلقّيهم له بالقبول اشتهار و تداول در کتاب اينها و اين که فقها تلقي به قبول مي کنند يجبره ضعفه جابر ضعف است.
مرحوم ملا احمد نراقي در کتاب مشارب الاحکام نيز همين تعبير را دارد که اشتهاره في کتب الاصحاب رواية و عملاً و تلقّيهم بالقبول و استدلالهم به في موارد من غير نکير الجابر لضعفه بالارسال يکفي عن معونة البحث عن سنده بل لا يقصره عن الصحيح شهرت روايت و تلقي فقها به قبول، کافي است

تقسیم و دسته بندی زندانیان را بر اساس نوع جرایم ارتکابی سابقه و سن قادر خواهد بود به نحو مطلوب در پیشگیری از آسیب های فردی و اجتماعی موثر واقع گردد. چه بسا رعایت این نکات موجب شده زندانی در کمال بی خبری و تحت تاثیر علل و عواملی چند، گرفتار خال پشتان دیو سیرت و گرگهای آدم نما گشته و در همان چهار دیواری و در اندک زمان کوتاه در خدمت معدود انسان های نابکار ، تحت تاثیر تعلیمات زشت و غیر انسانی این جماعت، عنصری کاملا ضد اجتماعی بار آمده و آنگاه که از این مکان پا بیرون می گذارد، خود به استادی قابل بدل می گردد و به تبع آن دهها و شاید در نهایت صدها علف هرز (بزهکار)از زمین سر بر آورده و در کوتاه زمان ممکن مزرعه سبز و شاداب جامعه را تهدید به نابودی نماید. دسته بندی از نظر سن، علاوه بر پرهیز و اجتناب از بد آموزی ها، قریب واعظ خطر بروز و ظهور اعمال غیراخلاقی و خلاف را در محیط زندان به حداقل ممکن کاهش می هد که در این رابطه وجود فضای فیزیکی مناسب و کافی و نیز کنترل دقیق اعمال و رفتار زندانیان به صورت یک اصل مهم باید مورد توجه مسؤولان درون و برون زندان قرار گیرد. مدیریت زندان امری بسیار حساس، ظریف و تخصصی است و به همین علت مدیران و اداره کنندگان زندان بایستی از بین کسانی که انتخاب شوند که دارای خلقی خوش، برخوردی نیکو، وظیفه شناس، قاطع و مردمی بوده و از تخصص لازم در این حوزه خاص بهره لازم را داشته باشند. حساسیت به جای این حرفه ظریف ایجاب می نماید که متصدیان انجام این مهم، علاوه بر دارا بودن استعداد، توان، لیاقت، آمادگی، علاقه و انگیزه دوره هایی را در ارتباط با مدیریت اداره امور زندان با تکیه بر اصول علمی روز درک موقعیت ابعاد شخصیتی اش از جنبه های گوناگون اخلاقی، اقتصادی، روانی و اجتماعی در جهت اصلاح و تهذیب وی اجتناب می نماید . چنین حرکتی، هنری است بزرگ و از هر مدعی مدیریتی ساخته نیست و طبیعتا آگاهی، تعهد و تجربه می خواهد. با شناخت دقیق سوابق فردی، خانوادگی و اجتماعی زندانیان کمال اهمیت را دارد، زیرا آشنایی اداره کنندگان زندان با اصول علم اداره زندان در دنیای امروز لازم و ضروری است. تشکیل پرونده شخصیتی در بر گیرنده خصوصیات فردی، خانوادگی، اجتماعی و روانی زندانیان به وسیله متخصصان کار کشته روانکاوی، روانشناسی، جامعه شناسی و با نظارت مستمر و بدون واسطه مسئولان اداره امور زندان میتواند در اصلاح، تربیت و تهذیب زندانی به گونهای مطلوب تأثیر گذار باشد.
شناسایی دقیق شخصیت زندانی در ابعاد گوناگون در تشخیص استحقاق حمایت از زندانی و در ارتباط با کمک به خانواده آزادی مشروط وی یا عفو وی، ملاک و معیاری تعیین کننده و حایز اهمیت است.
از جمله نکات موثر در تبدیل زندان به کانون اصلاح و تربیت میتوان به موارد زیر اشاره کرد : رعایت کامل استاندارد فضای زندانها به نحو مطلوب و با هدف پرهیز و جلوگیری از رشد میکروب بزهکار و انحراف در این محیط ایجاد محیط کار، فعالیت تحرک و امید درزندانها، نه آنگونه که از زندان فضایی آنچنانی ساخته شود که برای بسیاری تن پروری و لاقیدی به ارمغان آورده و مکان مناسبی برای گذران اوقات فراغت و پیدا کردن دوستان آنچنانی باشد. مشارکت زندانی در فعالیتهای جمعی و تقویت روحی، روانی و جسمانی و سعی در زنده کردن حس مسئولیت و وظیفه شناسی در وی، همچنین پیاده کردن اصل مهم تقسیم کار و استفاده از تخصص زندانیان در اداره امور داخلی در زمینههای مختلف سوادآموزی، بهداشت، حرفه و فن و ... استفاده مفید و مطلوب از کلاسهای سوادآموزی برای بیسوادان و کمسوادان بهرهگیری از وسایل ارتباط جمعی از قبیل رادیو، تلویزیون، سینما، تئاتر، تشکیل کلاسهای هنری، سرود، نقاشی، خطاطی، نویسندگی، زبان، کارهای دستی، حرفه آموزی، سخنرانی در ارتباط با محیط اجتماعی و عوامل مؤثر در انحراف، بزهکاری آسیبهای اجتماعی و بویژه در ارتباط با اعتیاد و راههای مقابله با این معضل به بهرهگیری از نظریههای صاحب نظران آگاه، دلسوز و علاقهمند رعایت کامل و دقت در انجام برنامههای خواب، خوراک، کار و حرفه ورزش، مطالعه، نظافت و دیگر فعالیت های جانبی به نحو مفید و ثمر بخش ، تنظیم برنامه ملاقات زندانیان و سعی در ایجاد تسهیلات لازم برای خانواده آنها در نظر گرفتن نوع جرم، سوابق، سن، جنس و شخصیت زندانی با هدف تشویق به امر تهذیب و اصلاح وی همچنین حمایت به موقع و متناسب نسبت به خانوادههای زندانیان نیازمند از طریق واحد مددکاری اجتماعی عامل مهمی در ارشاد هدایت و در نهایت اصلاح و بازسازی مجرم به حساب آمده و تا حد زیادی به تأمین سلامت و امنیت جامعه کمک مینماید زیرا در غیر این صورت و چه بسا بر اثر نداری و احساس بیپناهی و نیاز و بخصوص آنگاه که نقش ایمان، اراده و تربیت در این واحد بنیادی و کوچک ضعیف جلوه نماید، خطر بروز فساد و تباهی چندان هم نامحتمل و دور از انتظار نیست و بدین گونه است که باید اذعان داشت، نه تنها هدف از مجازات زندان، مؤثر و سودمند واقع نشده بلکه خود در نهایت و به صورت غیرمستقیم عامل کج رفتاری است. این نکته که کمک به موقع و سریع به خانوادههای زندانیان نیازمند کمک به سلامت آن بوده و عدم حمایت لازم و به موقع در نهایت سقوط تدریجی خانواده زندانی و ضعف و فتور پایههای اخلاقی جامعه را به دنبال خواهد داشت واقعیتی انکار پذیر است. جلوگیری و ممانعت از تراکم جمعیت در زندانها نیز میتواند از جنبههای گوناگون عاملی مهم و بازدارنده در ایجاد و انحراف و کج رفتاریها باشد همچنین اعطای عفو، آزادی مشروط و مرخصی به زندانیان به همان میزان که میتواند اثرات و نتایج مثبت و سازنده داشته باشد، اگر بدون توجه، بیضابطه، بدون درک و عدم دقت در ابعاد مختلف شخصیت و سوابق زندانی صورت گیرد، به طور حتم نتایج تلخ و تأسف انگیزی به بار خواهد آورد. نکته دیگر حمایت کامل بعد از خروج زندانی است که با استفاده از وسایل و راههای گوناگون باید سعی کرد از طرق مختلف و از اولین لحظات خروج تا دستیابی به یک زندگی شرافتمندانه و سالم زندانی را تحت پوشش و حمایت از جنبههای مادی و معنوی قرارداد و نباید او را به امان خود رها کرد. چه بسیار زندانیانی که بعد از آزادی به علت نداشتن پناهگاه، ملجاء و عدم حمایت از مردم و مسئولان در عین نفرت و کراهت نسبت به زندان دوباره دستشان به گناه آلوده و ناخواسته مرتکب انحراف شده و کوتاه زمانی بعد بناچار دوباره سر از زندان در میآورند و کم نیستند سیه بختانی که این داستان غم انگیز بار ها در زندگی نکبت بارشان تکرار خواهد شد و اینچنین است که برای اجتناب و پرهیز از وقوع چنین وضعیتی مساله حمایت، هدایت و بویژه تدارک کار برای زندانی پس از خروج از جانب مسئولان همچنین پیگیری و نظارت بر آن حایز اهمیت فراوان است. برای رسیدن هرچه بهتر به اهداف اساسی مجازات که همانا چیزی جز اصلاح و تهذیب زندانی نبوده نیست، باید سعی شود با کمک گرفتن ازراههای مختلف و گوناگون و بخصوص وسایل ارتباط جمعی از تحقیر زندانی بعد از خروج بشدت پرهیز و دوری کرد و فرهنگ انگشت نما کردن زندانی بعد از خروج را عملاً و با به کار گیری روشهای متناسب در سطوح جامعه از اذهان مردم و مسئولان زدود و از آنجا که فضای زندان می تواند نقش بسیار مؤثری در بازسازی و هدایت مجرمان و نیز ارشاد، تعلیم و تربیت منحرفان بازی نموده و امکان بازگشت این افراد که هر یک بنا به علتی بدین مسیر کشیده شدهاند فراهم نمایند جا دارد رفتار و برخورد با زندانی به گونهای باشد که بازسازی و مداوای روحی و فکری وی مد نظر قرارگیرد، به نحوی که زندان واقعاً به ندامتگاه یا بهتر بگوییم مکان اصلاح و تربیت زندانی برای بازگشت به یک زندگی سالم و شرافتمند تبدیل گردد و اما کوتاه سخنی هم درباره آنچه خود داریم به یقین طی یکی دو دهه بعد از انقلاب بخصوص در بعد روابط انسانی، اخلاقی و اعتقادی شاهد تغییر و تحول قابل توجهی بودهایم ولی از نظر دور نداشته و نداریم که تا رسیدن به این هدف بزرگ یعنی تبدیل زندانها به محیطهای اصلاح و تربیت و تهذیب راه درازی در پیش داریم هنوز از روش اداره زندان و زندانیان و اجرای صحیح و علمی برنامه های تربیتی و اصلاحی گرفته تا شناخت دقیق شخصیت زندانی از جنبههای گوناگون و کمک به خانوادههای زندانیان و از بین بردن فضای تنگ، محدود، فشرده و متراکمشان می لنگیم.
اینجاست که هرچه بیشتر و سریعتر همت والا و توجه همراه با تعهد سازمان زندانها را میطلبد حرکت و همتی که برای رسیدن به موفقیت باید کمک بیدریغ مردم و مسئولان را در کنار خود داشته باشد.
فصل اول - درموجبات ارث و طبقات مختلفه وراث
ماده ۸۶۱ - موجب ارث دو امر است : نسب و سبب .
ماده ۸۶۲ - اشخاصي كه به موجب نسب ارث مي برند سه طبقه اند :
۱ - پدر ومادر و اولاد و اولاد اولاد .
۲ - اجداد و برادر و خواهر و اولاد آنها .
۳ - اعمام و عمات واخوال و خالات و اولاد آنها .
ماده ۸۶۳ - وارثين طبقه بعد وقتي ارث مي برند كه از وارثين طبقه قبل كسي نباشد .
ماده ۸۶۴ - از جمله اشخاصي كه به موجب سبب ارث مي برند هر يك از زوجين است كه درحين فوت ديگري زنده باشد .
ماده ۸۶۵ - اگر در شخص واحد موجبات متعدده ارث جمع شود به جهت تمام آن موجبات ارث مي برد مگر اينكه بعضي از آنها مانع ديگري باشد كه در اين صورت فقط از جهت عنوان مانع مي برد .
ماده ۸۶۶ - در صورت نبودن وارث امر تركه متوفي راجع به حاكم است . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - به مواد ( ۳۲۸ ) الي ( ۳۳۶ ) قانون امور حسبي مصوب ۲/۴/۱۳۱۹ و نظامنامه اجراي مواد ۲۸ و ۸۶۶ قانون مدني مصوب ۱۲/۴/۱۳۱۲ و قانون راجع به اموال بلاصاحب مصوب ۱۶/۲/۱۳۱۳ و ماده ۳۲۷ قانون امور حسبي مصوب ۱۳۱۹ و ماده ۳۰ قانون تاسيس سازمان جمع آوري و فروش اموال تمليكي مصوب ۲۴/۱۰/۱۳۷۰ مراجعه شود
نظريه ۷/۲۹۹۹ - ۱۳۷۴/۶/۲ ا . ح . ق : ( ( ماده ( ۸۶۶ ) قانون مدني مربوط به تركه متوفاي بلاوارث است نه متوفايي كه وارث دارد ) ) .
فصل دوم - در تحقق ارث
ماده ۸۶۷ - ارث به موت حقيقي يا به موت فرضي ( ۱ ) مورث تحقق پيدا مي كند . ( ۲ )
زيرنويس :
۱ - به مواد ( ۱۰۱۱ ) الي ( ۱۰۳۰ ) ق . م . مراجعه شود .
۲ - نظريه ۱۰۶۱/۷ - ۲۷/۲/۱۳۷۰ ا . ح . ق : طبق مادتين ۸۶۷ و ۸۶۸ ق . م . مالكيت ورثه نسبت به ماترك به محض وقوع فوت به طور قهري حاصل مي شود و استقرار آن منوط به اداي حقوق و ديوني است كه بر تركه تعلق مي گيرد تعهدهريك از وراث به محروميت از ارث و عدم استفاده از آن قبل از فوت مورث فاقد ارزش و اعتبار است زيرا هنوز حقي به وجود نيامده كه بتوان آن را ساقط كرد ، اسقاط مالم يجب فاقد ارزش و اعتبار است .
ماده ۸۶۸ - مالكيت ورثه نسبت به تركه متوفي ( ۱ ) مستقر نمي شود مگر پس از اداي حقوق وديوني كه به تركه ميت تعلق گرفته . ( ۲ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۴۸۴۴/۷ - ۶/۵/۱۳۶۵ ا . ح . ق : ديه در حكم ماترك متوفي است و بستانكاران مي توانند از آن استيفاي طلب نمايند .
نظريه ۳۹۵۴/۷ - ۲۹/۶/۱۳۶۵ ا . ح . ق : در امر وراثت هريك از وراث نسبت به سهم الارث خود قائم مقام متوفي بوده و بدين جهت حقوق و مطالبات مربوط به زمان قبل از فوت مورث از ناحيه آنان قابل مطالبه مي باشد .
نظريه ۱۰۱۷۶/۷ - ۲۳/۱۰/۱۳۷۱ ا . ح . ق : ديه در حكم ماترك متوفي است .
نظريه ۶۶۱۱/۷ - ۱۷/۱۰/۱۳۵۷ ا . ح . ق : چون ديه جزء تركه متوفي محسوب مي شود با توجه به مواد ۸۶۸ ، ۸۶۹ ، ۸۷۰ و ۸۷۱ قانون مدني پرداخت ديون متوفي از آن محل بلامانع است .
نظريه ۴۸۳۳/۷ - ۶/۸/۱۳۷۵ا . ح . ق : حقوق وظيفه بازماندگان متوفي ، جزء ماترك نيست و طبق ضوابط ارث تقسيم نمي شود ، متساويا تقسيم مي گردد .
نظريه ۲۵۲/۷ - ۲۴/۲/۱۳۷۷ ا . ح . ق : ديه درحكم ماترك متوفي مي باشد و برابر قانون ارث بين وراث حين الفوت تقسيم مي گردد .
نظريه ۱۵۷۱/۷ - ۲۴/۷/۱۳۷۳ ا . ح . ق : در اصطلاح حقوقي ماترك يا تركه به اموالي اطلاق مي شود كه حي الفوت جزء دارايي متوفي محسوب و موجود باشد بنابراين غرامت ناشي از فوت كه پس از فوت متوفي تحقق مي يابد جزءماترك نبوده و خارج از شمول مقررات مربوط به ارث مي باشد فقط ديه از اين اصل مستثني و طبق فتواي فقهاء جزء ماترك است . بنابراين چنانچه ترتيب خاصي براي تقسيم غرامت در قرارداد بيمه مقرر شده باشد بايستي طبق قراردادعمل شود در غير اين صورت وجه مذكور بالسويه بين وراث تقسيم خواهد شد .
نظريه ۷۶۹۲/۷ - ۱۵/۱۰/۱۳۷۷ا . ح . ق : حق بيمه ناشي از فوت كه پس از مرگ تحقق مي يابد جزء تركه نيست وتقسيم آن هم تابع مقررات ارث نيست و چنانچه ترتيب خاصي از ناحيه متوفي براي تقسيم غرامت در قرارداد بيمه مقرر شده باشد بايد طبق آن عمل شود درغيراين صورت وجه مذكور ( سرمايه بيمه عمر يا غرامت فوت ) بين ورثه وي به نسبت مساوي تقسيم مي گردد و در اين صورت اگر كساني كه مبلغي از آن به آنها تعلق مي گيرد محكوميتي داشته باشند توقيف آن جهت پرداخت محكوميت آنان بلااشكال است .
نظريه ۸۳۴۴/۷ - ۲۵/۱۱/۱۳۷۸ ا . ح . ق : وجوهي كه موجبات پرداخت آن به ديگران پس از فوت كاركنان فراهم مي شود را مي توان غرامت ناشي از فوت تلقي نمود كه ماهيتي متفاوت از ماترك دارد و از شمول مقررات مربوط به ارث خارج به نظر مي رسد و در مورد نحوه تقسيم مي توان گفت :
الف - در صورتي كه كاركنان هنگام عضويت در صندوق مشخصات استفاده كنندگان از غرامت فوت و ميزان سهم آنهارا در تقاضاي عضويت تصريح كرده باشند ، غرامت مذكور منحصرا بين همان اشخاص و به همان نسبتي كه تصريح شده تقسيم مي شود .
ب - چنانچه مشخصات استفاده كنندگان در تقاضانامه تصريح شده لكن ميزان سهم آنان مسكوت مانده باشد ، غرامت مذكور منحصرا بين همان اشخاص كه مشخصات آنان تصريح شده ، اعم از اينكه جزء ورثه كاركنان باشند يا نباشند به نسبت مساوي بايد تقسيم شود ،
ج - اگر متقاضي مشخصات استفاده كنندگان را تصريح نكرده باشد ، غرامت مذكور بين ورثه او به نسبت مساوي بايدتقسيم شود .
۲ - الف : به مواد ( ۲۲۵ ) به بعد قانون امور حسبي مراجعه شود .
ب : نظريه ۲۰۶/۷ - ۱۶/۱/۱۳۶۱ ا . ح . ق : مسئوليت ورثه در مورد اداء ديون متوفي به نسبت سهم الارث آنان ميباشد .
ماده ۸۶۹ - حقوق و ديوني كه به تركه ميت ( ۱ ) تعلق مي گيرد و بايد قبل از تقسيم آن ادا شود ازقرار ذيل است :
۱ - قيمت كفن ميت و حقوقي كه متعلق است به اعيان تركه مثل عيني كه متعلق رهن است .
۲ - ديون و واجبات مالي متوفي .
۳ - وصاياي ميت تا ثلث تركه بدون اجازه ورثه و زياده بر ثلث با اجازه آنها .
زيرنويس :
۱ - نظريه ۴۶۶/۵۸/۵۰ - ۱/۱۲/۱۳۴۹ ا . ح . ق : حقوق وظيفه اي كه مطابق مقررات قانون استخدام كشوري به وراث تعلق مي گيرد جزء تركه ميت محسوب نمي شود تا بدهي ميت از آن محل به نفع طلبكار برداشت شود . . . چنانچه شخص متوفي طلبي از حسابداري بابت حقوق ايام حيات خود داشته باشد طلب مزبور جزء تركه او محسوب مي شود .
نظريه ۱۳۵۹/۵/۸ - ۷/۲۵۸۱ ا . ح . ق : حقوق وظيفه اي كه به ورثه تعلق مي گيرد جزء ماترك متوفي محسوب نمي گردد ، بلكه حقي است كه قانون براي عده معيني از ورثه شناخته است و برداشت از اين حقوق يا توقيف آن از بابت خسارت دولت وجهه قانوني ندارد .
ماده ۸۷۰ - حقوق مزبوره در ماده قبل بايد به ترتيبي كه در ماده مزبوره مقرر است تاديه شود ومابقي اگر باشد بين وراث تقسيم گردد .
ماده ۸۷۱ - هرگاه ورثه نسبت به اعيان تركه معاملاتي نمايند مادام كه ديون متوفي تاديه نشده است معاملات مزبوره نافذ نبوده و ديان مي توانند آن را بر هم زنند . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - به ماده ( ۲۲۹ ) قانون امور حسبي مصوب ۱۳۱۹/۴/۲ مراجعه شود .
ماده ۸۷۲ - اموال غايب مفقودالاثر تقسيم نمي شود مگر بعد از ثبوت فوت او يا انقضاي مدتي كه عادتا چنين شخصي زنده نمي ماند . ( ۱ )
زيرنويس :
۲ - به مواد ( ۱۰۱۱ ) و ( ۱۰۱۶ الي ۱۰۲۲ ) ق . م . مراجعه شود .
ماده ۸۷۳ - اگر تاريخ فوت اشخاصي كه از يكديگر ارث مي برند مجهول و تقدم و تاخر هيچ يك معلوم نباشد اشخاص مزبور از يكديگر ارث نمي برند مگر آنكه موت به سبب غرق يا هدم واقع شود كه در اين صورت از يكديگر ارث مي برند . ( ۱ )
زيرنويس :
۳ - نظريه ۴۷۱۸/۷ - ۲۸/۱۱/۱۳۶۰ ا . ح . ق : با توجه به ماده ۸۷۳ ق . م . و ماده ۳ ق . آ . د . م . و استفاده از فتاوي مشهور فقهاء جعفري چنانچه پدر و پسري بر اثر زلزله و رفتن زير آوار فوت نموده و زوجه دايم و يك پسر ديگر باقي مانده اند ، زوجه از اصل ماترك زوج به علاوه سهم الارث او از فرزندش ارث مي برد .
نظريه شماره ۲۵۳۸/۷ - ۴/۵/۱۳۷۱ ا . ح . ق : گرچه در قانون مدني لغت هدم تعريف نشده است لكن با توجه به معني عرفي آن كه عبارت از خرابي و نابودي محل و مكان خاصي مي باشد حادثه زلزله كه موجب تخريب و نابودي مسكن و منزل افراد است از مصاديق بازر هدم مي باشد لذا فوت شدگان در اثر زلزله كه يكجا از بين مي روند چنانچه وارث يكديگر باشند مشمول قسمت اخير ماده ۸۷۳ ق . م . مي باشند .
نظريه شماره ۶۶/۷ - ۷/۲/۱۳۷۷ ا . ح . ق : در مورد غرق با توجه به اطلاق ماده ۸۷۳ ق . م مي توان گفت هدم تنهامنحصر به غرق در دريا نبوده و شامل گودالهاي عميق و استخر و نظاير آنها نيز مي باشد .
نظريه ۳۲۷۵/۷ - ۲۷/۵/۱۳۷۷ا . ح . ق : با توجه به فتواي حضرت امام ( ( ره ) ) ، در تحريرالوسيله ( كتاب الموارث في ميراث الغرقي و المهدوم عليهم مساله ۳ جلد ۲ صفحه ۴۰۱ ) و اين كه در قانون مدني تعريف خاصي از هدم نشده است انهدام به وسيله نقليه ( مانند اتومبيل ، ترن ، هواپيما و . . . يا به علت انفجار ، اصابت بمب ، موشك و نظاير آن ) ازمصاديق هدم مشمول ماده ۸۷۳ ق . م . است ، ولي زلزله اگر موجب خرابي نباشد از مصاديق آن نيست .
ماده ۸۷۴ - اگر اشخاصي كه بين آنها توارث باشد بميرند و تاريخ فوت يكي از آنها معلوم وديگري از حيث تقدم و تاخر مجهول باشد فقط آنكه تاريخ فوتش مجهول است از آن ديگري ارث مي برد . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۳۸۶۰/۷ - ۱/۶/۱۳۶۱ ا . ح . ق : هر گاه چند نفر كه از يكديگر ارث ميبرند در ضمن يك حادثه رانندگي +فوت شوند و تقدم و تاخر فوت آنها معلوم نباشد از يكديگر ارث نمي برند
فصل سوم - در شرايط و جمله از موانع ارث
ماده ۸۷۵ - شرط وراثت ، زنده بودن در حين فوت مورث است و اگر حملي باشد در صورتي ارث مي برد كه نطفه او حين الموت منعقد بوده وزنده هم متولد شود اگر چه فورا پس از تولد بميرد .
ماده ۸۷۶ - با شك در حيات حين ولادت حكم وراثت نمي شود .
ماده ۸۷۷ - در صورت اختلاف در زمان انعقاد نطفه امارات قانوني كه براي اثبات نسب مقرراست رعايت خواهد شد . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - به مواد ( ۱۱۵۸ ) به بعد ق . م . مراجعه شود
ماده ۸۷۸ - هرگاه در حين موت مورث حملي باشد كه اگر قابل وراثت متولد شود مانع از ارث تمام يا بعضي از وراث ديگر مي گردد تقسيم ارث به عمل نمي آيد تا حال او معلوم شود و اگر حمل مانع از ارث هيچ يك از ساير وراث نباشد و آنها بخواهند تركه را تقسيم كنند بايد براي حمل حصه اي كه مساوي حصه دو پسر از همان طبقه باشد كنار گذارند و حصه هر يك از وراث مراعااست تا حال حمل معلوم شود . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - به ماده ( ۱۰۳ ) قانون امور حسبي مراجعه شود .
ماده ۸۷۹ - اگر بين وراث غايب مفقودالاثري باشد سهم او كنار گذارده مي شود تا حال اومعلوم شود در صورتي كه محقق گردد قبل از مورث مرده است حصه او به ساير وراث برمي گرددوالا به خود او يا به ورثه او مي رسد .
ماده ۸۸۰ - قتل از موانع ارث است بنابراين كسي كه مورث خود را عمدا ( ۱ ) بكشد از ارث اوممنوع مي شود اعم از اينكه قتل بالمباشره باشد يا بالتسبيب ( ۲ ) و منفردا باشد يا به شركت ديگري .
زيرنويس :
۱ - نظريه ۱۲۴۹/۷ - ۳۱/۳/۱۳۷۶ ا . ح . ق : در ق . م . و قوانين اسلامي ديگر در قتل خطاي محض و شبه عمدممنوعيتي براي ارث بردن وارثي كه مرتكب قتل مورث خود شده باشد پيش بيني نشده است .
۲ - نظريه شماره ۶۷۳۵/۷ - ۲۰/۱۰/۱۳۷۵ ا . ح . ق : با توجه به تعريفي كه مقنن از تسبيب در جنايت در ماده ۳۱۸قانون مجازات اسلامي نموده است ، معاونت در قتل عمدي به صورت تحريك يا ترغيب يا تطميع به ارتكاب جرم ويا . . . تسبيب در جنايت محسوب نمي شود و از شمول حكم مقرر در ماده ۸۸۰ قانون مدني خروج موضوعي دارد .
نظريه شماره ۳۲۰۸/۷ - ۱۰/۶/۱۳۷۸ ا . ح . ق : معاونت در قتل از موانع ارث نمي باشد
ماده ۸۸۱ ( اصلاحي ۱۴/۸/۱۳۷۰ ) - در صورتي كه قتل عمدي مورث به حكم قانون يا براي دفاع ( ۱ ) باشد مفاد ماده فوق مجري نخواهد بود . ( ۲ )
زيرنويس :
۱ - به مواد ( ۵۶ ) و ( ۶۱ ) ق . م . ا . مراجعه شود
۲ - نظريه شماره ۶۶۸۷/۷ - ۷/۹/۱۳۷۷ ا . ح . ق : قطع نظر از اينكه حقوق وظيفه جزء ماترك محسوب نمي شودو برقراري آن تابع مقررات ارث نيست برقراري حقوق مستمري موضوع بند الف ماده ۱۶۴ قانون ارتش جمهوري اسلامي ايران براي همسر مقتول كه خود متهم به معاونت در قتل عمدي شوهرش مي باشد اگر از نظر مقررات استخدامي اشكالي نداشته باشد از نظر ماده ۸۸۰ ق . م . بدون اشكالست .
ماده ۸۸۱ مكرر ( ۱ ) ( الحاقي ۱۴/۸/۱۳۷۰ ) - كافر از مسلم ارث نمي برد واگر در بين ورثه متوفاي كافري ، مسلم باشد وراث كافر ارث نمي برند اگرچه از لحاظ طبقه و درجه مقدم برمسلم باشند . ( ۲ )
زيرنويس :
۱ - ماده ۸۸۱ مصوب - ۱۸/۲/۱۳۰۷ درصورتي كه قتل مورث غيرعمدي يا به حكم قانون يابراي دفاع باشد مفادماده فوق مجري نخواهد بود .
ماده ۸۸۱ ( اصلاحي آزمايشي ۸/۱۰/۱۳۶۱ ) - درصورتي كه قتل عمدي مورث به حكم قانون يا براي دفاع باشدمفاد ماده فوق مجري نخواهد بود .
ماده ۸۸۱ مكرر ( الحاقي آزمايشي ۸/۱۰/۱۳۶۱ ) - كافر ازمسلم ارث نمي برد واگر دربين ورثه متوفاي كافري مسلم باشد وراث كافر ارث نمي برند اگرچه ازلحاظ طبقه و درجه مقدم برمسلم باشند
۲ - نظريه ۶۷۷۹/۷ - ۲۳/۲/۱۳۷۴ ا . ح . ق : ( ( جهات محروميت از ارث در قوانين و در شرع مشخص شده ، صرف مخالفت با نظام جمهوري اسلامي و يا ادعاي ارتداد بدون صدور حكم از دادگاه صلاحيتدار موجب محروميت از ارث نيست ) )
نظريه ۱۰۷۶/۷ - ۲۳/۲/۱۳۷۹ ا . ح . ق : مستندا به قانون رسيدگي به دعاوي مطروحه راجع به احوال شخصيه وتعليمات ديني ايرانيان زرتشتي ، كليمي و مسيحي مصوب ۳/۴/۱۳۷۲ مجمع تشخيص مصلحت نظام چنانچه احد ازوراث متوفاي غيرمسلمان ، مسلمان باشد يا بعدا مسلمان شود ، تقسيم ماترك وي فقط براساس قواعد مسلم حين الفوت متوفي به عمل مي آيد و مقررات ماده ۸۸۱ ق . م . در مورد متوفاي مسلمان يا غير مسلماني است كه مشمول قانون اجازه رعايت احوال ايرانيان غير شيعه در محاكم نباشد
ماده ۸۸۲ - بعد از لعان زن و شوهر از يكديگر ارث نمي برند و همچنين فرزندي كه به سبب انكار او لعان واقع شده از پدر و پدر از او ارث نمي برد ليكن فرزند مزبور از مادر و خويشان مادري خود و همچنين مادر وخويشان مادري از او ارث مي برند .
ماده ۸۸۳ - هرگاه پدر بعد از لعان رجوع كند پسر از او ارث مي برد ليكن از ارحام پدري وهمچنين پدر و ارحام پدري از پسر ارث نمي برند .
ماده ۸۸۴ - ولدالزنا از پدر و مادر و اقوام آنان ارث نمي برد ليكن اگر حرمت رابطه كه طفل ثمره آن است نسبت به يكي از ابوين ثابت و نسبت به ديگري به واسطه اكراه يا شبهه زنا نباشد طفل فقط از اين طرف واقوام او ارث مي برد وبالعكس . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - راي وحدت رويه ۶۱۷ - ۳/۴/۱۳۷۶ : ( ( . . . به موجب بند ( ( الف ) ) ماده ( ۱ ) قانون ثبت احوال مصوب سال ۱۳۵۵ يكي از وظايف سازمان ثبت احوال ثبت ولادت و صدور شناسنامه است و مقنن دراين مورد بين اطفال متولداز رابطه مشروع و نامشروع تفاوتي قائل نشده است و تبصره ماده ۱۶ و ماده ۱۷ قانون مذكور نسبت به مواردي كه ازدواج پدر و مادر به ثبت نرسيده باشد و اتفاق در اعلام ولادت و صدور شناسنامه نباشد يا اين كه ابوين طفل نامعلوم باشد تعيين تكليف كرده است . ليكن در مواردي كه طفل ناشي از زنا باشد و زاني اقدام به اخذ شناسنامه ننمايد بااستفاده از عمومات و اطلاق مواد يادشده و مساله ( ۳ ) و مساله ( ۴۷ ) از موازين قضايي از ديدگاه حضرت امام خميني ( ره ) زاني پدر عرفي طفل تلقي و نتيجه كليه تكاليف مربوط به پدر از جمله اخذ شناسنامه برعهده وي مي باشد وحسب ماده ( ۸۸۴ ) ق . م . صرفا موضوع توارث بين آنها منتفي است . . . ) )
ماده ۸۸۵ - اولاد و اقوام كساني كه به موجب ماده ۸۸۰ از ارث ممنوع مي شوند محروم از ارث نمي باشند بنابراين اولاد كسي كه پدر خود را كشته باشد از جد مقتول خود ارث مي برد اگر وارث نزديكتري باعت حرمان آنان نشود .
فصل چهارم - در حجب ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۷۰۴۶/۷ - ۹/۱۱/۱۳۷۲ ا . ح . ق : پسر برادر ابي حاجب نوه هاي خواهر ابويني است زيرا :
پسر برادر ابي را دو نوع حاجب است ، الف - پسر برادر ابويني ، ب - هركه حاجب پسر برادر ابويني است مانند برادرابويني و ابي و پدر و جد و پسر و پسرزاده و با عنايت به ماده ۸۸۷ قانون مدني در تعريف قسم اول حجب و همچنين ماده ۸۸۸ و قسمت اخير ماده ۸۹۰ قانون مزبور كه ضابطه حجب از اصل ارث رعايت اقربيت به ميت است مگر درمورد ماده ۹۳۶ و موردي كه وارث دورتر بتواند به سمت قائم مقام ارث ببرد كه در اين صورت اقرب به ميت حاجب ابعد نمي شود و پسر برادر اعم از ابي و ابويني يا ابي نسبت به متوفي اقرب از نوه هاي خواهر ابويني به ميت مي باشند .
ماده ۸۸۶ - حجب حالت وارثي است كه به واسطه بودن وارث ديگر از بردن ارث كلا يا جزئامحروم مي شود .
ماده ۸۸۷ - حجب بر دو قسم است :
قسم اول آن است كه وارث از اصل ارث محروم مي گردد مثل برادرزاده كه به واسطه بودن برادريا خواهر متوفي از ارث محروم مي شود يا برادران ابي كه با بودن برادر ابويني از ارث محروم مي گردند .
قسم دوم آن است كه فرض وارث از حد اعلي به حد ادني نازل مي گردد مثل تنزل حصه شوهر ازنصف به ربع در صورتي كه براي زوجه اولاد باشد و همچنين تنزل حصه زن از ربع به ثمن در صورتي كه براي زوج او اولاد باشد .
ماده ۸۸۸ - ضابطه حجب از اصل ارث رعايت اقربيت به ميت است بنابراين هر طبقه از وراث طبقه بعد را از ارث محروم مي نمايند مگر در مورد ماده ۹۳۶ و موردي كه وارث دورتر بتواند به سمت قائم مقامي ارث ببرد كه در اين صورت هر دو ارث مي برند .
ماده ۸۸۹ - در بين وراث طبقه اولي اگر براي ميت اولادي نباشد اولاد اولاد او هرقدر كه پايين بروند قائم مقام پدر يا مادر خود بوده و با هر يك از ابوين متوفي كه زنده باشد ارث مي برند ولي دربين اولاد اقرب به ميت ابعد را از ارث محروم مي نمايد . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - راي اصراري ۲۹۱ - ۲۵/۱/۱۳۳۸ : ( ( . . . در ماده ( ۸۸۹ ) ق . م . نسبت به ارث و در مورد شق ۲ ماده ( ۱۰۴۵ ) ق . م . درباره نكاح ، فرزندان دختر ، اولاد پدر دختر محسوب شده و فرزند دختر و فرزند پسر از حيث نسبت به پدر بزرگ ( جد ) در يك درجه منظور شده اند . . . ) )
ماده ۸۹۰ - در بين وراث طبقه دوم اگر براي متوفي برادر يا خواهر نباشد اولاد اخوه هر قدر كه پايين بروند قائم مقام پدر يا مادر خود بوده با هر يك از اجداد متوفي كه زنده باشد ارث مي برندليكن در بين اجداد يا اولاد اخوه اقرب به متوفي ابعد را از ارث محروم مي كند . مفاد اين ماده درمورد وراث طبقه سوم نيز مجري مي باشد .
ماده ۸۹۱ - وراث ذيل حاجب از ارث ندارند : پدر ، مادر ، پسر ، دختر ، زوج و زوجه .
ماده ۸۹۲ - حجب از بعض فرض در موارد ذيل است :
الف ) وقتي كه براي ميت اولاد يا اولاد اولاد باشد در اين صورت ابوين ميت از بردن بيش از يك ثلث محروم مي شوند مگردر مورد ماده ۹۰۸ و ۹۰۹ كه ممكن است هر يك از ابوين به عنوان قرابت يا رد بيش از يك سدس ببرد همچنين زوج از بردن بيش از يك ربع و زوجه از بردن بيش از يك ثمن محروم مي شود .
ب ) وقتي كه براي ميت چند برادر يا خواهر باشد دراين صورت مادر ميت از بردن بيش از يك سدس محروم مي شود مشروط بر اينكه :
اولا ) لااقل دو برادر يا يك برادر با دوخواهر يا چهار خواهر باشند .
ثانيا ) پدر آنها زنده باشد .
ثالثا ) از ارث ممنوع نباشد مگر به سبب قتل .
رابعا ) ابويني يا ابي تنها باشند .
فصل پنجم - در فرض و صاحبان فرض
ماده ۸۹۳ - وراث بعضي به فرض ، بعضي به قرابت و بعضي گاه به فرض و گاهي به قرابت ارث مي برند .
ماده ۸۹۴ - صاحبان فرض اشخاصي هستند كه سهم آنان از تركه معين است و صاحبان قرابت كساني هستند كه سهم آنها معين نيست .
ماده ۸۹۵ - سهام معينه كه فرض ناميده مي شود عبارت است از : نصف ، ربع ، ثمن ، دو ثلث ، ثلث و سدس تركه .
ماده ۸۹۶ - اشخاصي كه به فرض ارث مي برند عبارتند از مادر و زوج و زوجه . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۷/۲۶۰ - ۱۳۶۶/۲/۶ ا . ح . ق : مطابق ماده ( ۸۹۶ ) ق . م . مادر از جمله وراث ي است كه فقط به فرض ارث مي برد و برابر ماده ( ۸۹۷ ) ق . م . پدر از وراثي است كه گاهي به فرض و گاهي به قرابت ارث مي برد . چنانچه پدر و مادربه فرض ارث ببرند سهم آنان از كل تركه تعيين مي شود ، ليكن اگر پدر به قرابت ارث ببرد سهم الارث وي پس از كسرحصه صاحبان فرض از بقيه تركه تعيين مي گردد .
نظريه ۱۴۳۵/۷ - ۲۳/۳/۱۳۷۳ ا . ح . ق : اجازه زن در فروش اموالي كه از قيمت آنها ارث مي برد قبل از انجام معامله بايد اخذ شود چنانچه ورثه قبل از دادن سهم زوجه معامله نمايند . نسبت به سهم وي احكام بيع فضولي جاري است لذا در صورت رضايت زن معامله صحيح والا نسبت به سهم او باطل است
ماده ۸۹۷ - اشخاصي كه گاه به فرض و گاهي به قرابت ارث مي برند عبارتند از : پدر ، دختر ودخترها ، خواهر وخواهرهاي ابي يا ابويني و كلاله امي .
ماده ۸۹۸ - وراث ديگر به غير از مذكورين در دو ماده فوق فقط به قرابت ارث مي برند .
ماده ۸۹۹ - فرض سه وارث نصف تركه است :
۱ - شوهر در صورت نبودن اولاد براي متوفاه اگرچه از شوهر ديگر باشد .
۲ - دختر اگر فرزند منحصر باشد .
۳ - خواهر ابويني يا ابي تنها در صورتي كه منحصر به فرد باشد .
ماده ۹۰۰ - فرض دو وارث ربع تركه است :
۱ - شوهر در صورت فوت زن با داشتن اولاد .
۲ - زوجه يا زوجه ها درصورت فوت شوهر بدون اولاد .
ماده ۹۰۱ - ثمن ، فريضه زوجه يا زوجه ها است در صورت فوت شوهر با داشتن اولاد .
ماده ۹۰۲ - فرض دو وارث دو ثلث تركه است :
۱ - دو دختر و بيشتر در صورت نبودن اولاد ذكور .
۲ - دو خواهر و بيشتر ابويني يا ابي تنها با نبودن برادر .
ماده ۹۰۳ - فرض دو وارث ثلث تركه است :
۱ - مادر متوفي در صورتي كه ميت اولاد واخوه نداشته باشد .
۲ - كلاله امي در صورتي كه بيش از يكي باشد .
ماده ۹۰۴ - فرض سه وارث سدس تركه است : پدر و مادر و كلاله امي اگر تنها باشد .
ماده ۹۰۵ - از تركه ميت هر صاحب فرض حصه خود را مي برد و بقيه به صاحبان قرابت مي رسد واگر صاحب قرابتي در آن طبقه مساوي با صاحب فرض در درجه نباشد باقي به صاحب فرض رد مي شود مگر در مورد زوج و زوجه ( ۱ ) كه به آنها رد نمي شود ليكن اگر براي متوفي وارثي به غير از زوج نباشد زايد از فريضه به او رد مي شود .
زيرنويس :
۱ - به ماده ( ۹۴۰ ) ق . م . مراجعه شود .
فصل ششم - در سهم الارث طبقات مختلفه وراث
مبحث اول - در سهم الارث طبقه اولي
ماده ۹۰۶ - اگر براي متوفي اولاد يا اولاد اولاد از هر درجه كه باشند موجود نباشد هر يك ازابوين در صورت انفراد تمام ارث را مي برد و اگر پدر و مادر ميت هر دو زنده باشند ما در يك ثلث وپدر دو ثلث مي برد ليكن اگر مادر حاجب داشته باشدسدس ازتركه متعلق به مادر و بقيه مال پدراست .
ماده ۹۰۷ - اگر متوفي ابوين نداشته و يك يا چند نفر اولاد داشته باشد تركه به طريق ذيل تقسيم مي شود .
اگر فرزند منحصر به يكي باشد خواه پسر خواه دختر تمام تركه به او مي رسد .
اگر اولاد متعدد باشند ولي تمام پسر يا تمام دختر ، تركه بين آنها بالسويه تقسيم مي شود . اگر اولادمتعدد باشند و بعضي از آنها پسر و بعضي دختر ، پسر دو برابر دختر مي برد .
ماده ۹۰۸ - هرگاه پدر يا مادر متوفي يا هردو ابوين او موجود باشند با يك دختر فرض هر يك از پدر و مادر سدس تركه و فرض دختر نصف آن خواهد بود و مابقي بايد بين تمام وراث به نسبت فرض آنهاتقسيم شودمگراينكه مادرحاجب داشته باشدكه دراين صورت مادرازمابقي چيزي نمي برد .
ماده ۹۰۹ - هرگاه پدر يا مادر متوفي يا هردو ابوين او موجود باشند با چند دختر فرض تمام دخترها دو ثلث تركه خواهد بودكه بالسويه بين آنها تقسيم مي شود وفرض هر يك از پدر مادر يك سدس و مابقي اگر باشد بين تمام ورثه به نسبت فرض آنها تقسيم مي شود مگر اينكه مادر حاجب داشته باشد در اين صورت مادر از باقي چيزي نمي برد .
ماده ۹۱۰ - هرگاه ميت اولاد داشته باشد اگرچه يك نفر ، اولاد اولاد او ارث نمي برند .
ماده ۹۱۱ - هرگاه ميت اولاد بلاواسطه نداشته باشد اولاد اولاد او قائم مقام اولاد بوده و بدين طريق جزو وراث طبقه اول محسوب و با هريك ازابوين كه زنده باشد ارث مي برد . تقسيم ارث بين اولاد اولاد بر حسب نسل به عمل مي آيد يعني هر نسل حصه كسي را مي برد كه به توسط او به ميت مي رسد بنا براين اولاد پسر دو برابر اولاد دختر مي برند .
در تقسيم بين افراد يك نسل پسر دو برابر دختر مي برد .
ماده ۹۱۲ - اولاد اولاد تا هر درجه كه پايين بروند به طريق مذكور در ماده فوق ارث مي برند بارعايت اينكه اقرب به ميت ابعد را محروم مي كند .
ماده ۹۱۳ - در تمام صور مذكوره در اين مبحث هر يك از زوجين كه زنده باشد فرض خود رامي برد و اين فرض عبارت است از نصف تركه براي زوج و ربع آن براي زوجه در صورتي كه ميت اولاديااولاداولادنداشته باشدوازربع تركه براي زوج و ثمن آن براي زوجه در صورتي كه ميت اولاد يااولاد اولاد داشته باشدومابقي تركه برطبق مقررات موادقبل مابين سايروراث تقسيم مي شود . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۴۳۴۰/۷ - ۶/۷/۱۳۷۳ ا . ح . ق : با توجه به مفاد و مندرجات مواد ( ۵ ، ۶ و ۹۸۷ ) قانون مدني وتبصره هاي ذيل آن ، وراث بانوان ايراني كه همسران خارجي دارند درصورت بقا بر تابعيت ايران طبق قوانين ايران مايملك آنها فيمابين ورثه به ترتيبي كه قوانين ايران پيش بيني كرده تقسيم مي گردد و همان گونه كه در باب دوم قانون مدني ايران در ارث از ماده ( ۸۶۱ ) الي ( ۹۴۹ ) تعيين تكليف شده است وراث قانوني بانوي ايراني از ماترك او ارث خواهند برد و بالاخص مواد ( ۹۱۳ ، ۹۲۷ و ۹۳۸ ) و مبحث چهارم قانون مدني ايران در ميراث زوج و زوجه به طوروضوح تعيين تكليف شده است ولي اگر زن تابعيت شوهر را پذيرفته باشد ارث تابع قوانين كشور متبوع زوج خواهدبود .
ماده ۹۱۴ - اگر به واسطه بودن چندين نفر صاحبان فرض تركه ميت كفايت نصيب تمام آنها رانكند نقص بر بنت و بنتين وارد مي شود و اگر پس از موضوع كردن نصيب صاحبان فرض زيادتي باشد و وارثي نباشد كه زياده را به عنوان قرابت ببرد اين زياده بين صاحبان فرض بر طبق مقررات مواد فوق تقسيم مي شود ليكن زوج وزوجه مطلقا ومادر اگر حاجب داشته باشد اززيادي چيزي نمي برد .
ماده ۹۱۵ - انگشتري كه ميت معمولا استعمال مي كرده و همچنين قرآن و رختهاي شخصي وشمشير او به پسر بزرگ او مي رسد بدون اينكه از حصه او از اين حيث چيزي كسر شود مشروط براينكه تركه ميت منحصر به اين اموال نباشد .
مبحث دوم - در سهم الارث طبقه دوم
ماده ۹۱۶ - هرگاه براي ميت وارث طبقه اولي نباشد تركه او به وارث طبقه ثانيه مي رسد .
ماده ۹۱۷ - هر يك از وراث طبقه دوم اگر تنها باشد تمام ارث را مي برد واگر متعدد باشند تركه بين آنها برطبق مواد ذيل تقسيم مي شود .
ماده ۹۱۸ - اگر ميت اخوه ابويني داشته باشد اخوه ابي ارث نمي برند درصورت نبودن اخوه ابويني اخوه ابي حصه ارث آنها را مي برند . اخوه ابويني و اخوه ابي هيچ كدام اخوه امي را از ارث محروم نمي كنند .
ماده ۹۱۹ - اگر وراث ميت چند برادر ابويني يا چند برادر ابي يا چند خواهر ابويني و چندخواهر ابي باشند تركه بين آنها بالسويه تقسيم مي شود .
ماده ۹۲۰ - اگر وراث ميت چند برادر و خواهر ابويني يا چند برادر و خواهر ابي باشند حصه ذكور دو برابر اناث خواهد بود .
ماده ۹۲۱ - اگر وراث چند برادر امي يا چند خواهر امي يا چند برادر و خواهر امي باشند تركه بين آنها بالسويه تقسيم مي شود .
ماده ۹۲۲ - هرگاه اخوه ابويني و اخوه امي با هم باشند تقسيم به طريق ذيل مي شود :
اگر برادر يا خواهر امي يكي باشد سدس تركه را مي برد و بقيه مال اخوه ابويني يا ابي است كه به طريق مذكور در فوق تقسيم مي نمايند . اگر كلاله امي متعدد باشد ثلث تركه به آنها تعلق گرفته و بين خود بالسويه تقسيم مي كنند وبقيه مال اخوه ابويني يا ابي است كه مطابق مقررات مذكور در فوق تقسيم مي نمايند .
ماده ۹۲۳ - هرگاه ورثه اجداد يا جدات باشد تركه به طريق ذيل تقسيم مي شود . اگر جد يا جده تنها باشد اعم از ابي يا امي تمام تركه به اوتعلق مي گيرد .
اگر اجداد وجدات متعدد باشند در صورتي كه همه ابي باشند ذكور دوبرابر اناث مي برد و اگرهمه امي باشند بين آنها بالسويه تقسيم مي گردد .
اگر جد يا جده ابي و جد يا جده امي با هم باشند ثلث تركه به جد يا جده امي مي رسد و درصورت تعدد اجداد امي آن ثلث بين آنها بالسويه تقسيم مي شود و دو ثلث ديگر به جد يا جده ابي مي رسد و در صورت تعدد حصه ذكور از آن دو ثلث دوبرابر حصه اناث خواهد بود .
ماده ۹۲۴ - هرگاه ميت اجداد وكلاله با هم داشته باشد دو ثلث تركه به وراثي مي رسد كه ازطرف پدر قرابت دارند و در تقسيم آن حصه ذكور دو برابر اناث خواهد بود و يك ثلث به وراثي مي رسد كه ازطرف مادر قرابت دارند و بين خود بالسويه تقسيم مي نمايند ليكن اگر خويش مادري فقط يك برادر يا يك خواهر امي باشد فقط سدس تركه به او تعلق خواهد گرفت .
ماده ۹۲۵ - در تمام صور مذكوره در مواد فوق اگر براي ميت نه برادر باشد و نه خواهر ، اولاداخوه قائم مقام آنها شده و با اجداد ارث مي برند در اين صورت تقسيم ارث نسبت به اولاد اخوه برحسب نسل به عمل مي آيد يعني هر نسل حصه كسي را مي برد كه به واسطه او به ميت مي رسدبنابراين اولاد اخوه ابويني يا ابي حصه اخوه ابويني يا ابي تنها و اولاد كلاله امي حصه كلاله امي رامي برند .
در تقسيم بين افراد يك نسل اگر اولاد اخوه ابويني يا ابي تنها باشند ذكور دو برابر اناث مي برد واگر از كلاله امي باشند بالسويه تقسيم مي كنند .
ماده ۹۲۶ - در صورت اجتماع كلاله ابويني و ابي و امي ، كلاله ابي ارث نمي برد .
ماده ۹۲۷ - در تمام مواد مذكوره در اين مبحث هر يك از زوجين كه باشد فرض خود را ازاصل تركه مي برد و اين فرض عبارت است از نصف اصل تركه براي زوج و ربع آن براي زوجه .
متقربين به مادر هم اعم از اجداد يا كلاله فرض خود را از اصل تركه مي برند . هرگاه به واسطه ورود زوج يا زوجه نقصي موجود گردد نقص بر كلاله ابويني يا ابي يا بر اجداد ابي وارد مي شود .
مبحث سوم - در سهم الارث وارث طبقه سوم
ماده ۹۲۸ - هرگاه براي ميت وراث طبقه دوم نباشد تركه او به وراث طبقه سوم مي رسد .
ماده ۹۲۹ - هر يك از وراث طبقه سوم اگر تنها باشد تمام ارث را مي برد واگر متعدد باشند تركه بين آنها بر طبق مواد ذيل تقسيم مي شود .
ماده ۹۳۰ - اگر ميت اعمام يا اخوال ابويني داشته باشد اعمام يا اخوال ابي ارث نمي برند درصورت نبودن اعمام يا اخوال ابويني اعمام يا اخوال ابي حصه آنها را مي برند . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۶۹۶۴/۷ - ۲۱/۱۱/۱۳۷۸ ا . ح . ق : مستفاد از ماده ( ۹۳۰ ) قانون مدني آن است كه با بودن اعمام يا احوال ابويني ، اعمام يا احوال ابي ارث نمي برند يعني اعمام و احوال ابويني اقرب به ميت محسوب مي شوند و با بودن اقرب ، ارث به ابعد نمي رسد ، بنابراين با وجود مثلا عموي ابويني ، ارث به عمو يا عمه يا دايي يا خاله ابي نمي رسد
ماده ۹۳۱ - هرگاه وراث متوفي چند نفر عمو يا چند نفر عمه باشند تركه بين آنها بالسويه تقسيم مي شود در صورتي كه همه آنها ابويني يا همه ابي يا همه امي باشند .
هرگاه عمو و عمه با هم باشند در صورتي كه همه امي باشند تركه را بالسويه تقسيم مي نمايند و درصورتي كه همه ابويني يا ابي باشند حصه ذكور دوبرابر اناث خواهد بود .
ماده ۹۳۲ - در صورتي كه اعمام امي و اعمام ابويني يا ابي با هم باشند عم يا عمه امي اگر تنهاباشد سدس تركه به او تعلق مي گيرد و اگر متعدد باشند ثلث تركه و اين ثلث را مابين خود بالسويه تقسيم مي كنند و باقي تركه به اعمام ابويني يا ابي مي رسد كه در تقسيم ذكور دو برابر اناث مي برد .
ماده ۹۳۳ - هرگاه وراث متوفي چند نفر دايي يا چند نفر خاله يا چند نفر دايي و چند نفر خاله با هم باشند تركه بين آنها بالسويه تقسيم مي شود خواه همه ابويني ، خواه همه ابي و خواه همه امي باشند .
ماده ۹۳۴ - اگر وراث ميت دايي و خاله ابي يا ابويني يا دايي و خاله امي باشند ، طرف امي اگريكي باشد سدس تركه را مي برد و اگر متعدد باشند ثلث آن را مي برند و بين خود بالسويه تقسيم مي كنند و مابقي مال دايي و خاله هاي ابويني يا ابي است كه آنها هم بين خود بالسويه تقسيم مي نمايند .
ماده ۹۳۵ - اگر براي ميت يك يا چند نفر اعمام يا يك يا چند نفر اخوال باشد ثلث تركه به اخوال دوثلث آن به اعمام تعلق مي گيرد .
تقسيم ثلث بين اخوال بالسويه به عمل مي آيد ليكن اگر بين اخوال يك نفر امي باشدسدس حصه اخوال به او مي رسد و اگر چند نفر امي باشند ثلث آن حصه به آنها داده مي شود و درصورت حصه اخير تقسيم بين آنها بالسويه به عمل مي آيد .
در تقسيم دوثلث بين اعمام حصه ذكور دوبرابر اناث خواهد بود ليكن اگر بين اعمام يك نفر امي باشد سدس حصه اعمام به او مي رسد و اگر چند نفر امي باشند ثلث آن حصه به آنها مي رسد و درصورت اخير آن ثلث را بالسويه تقسيم مي كنند .
در تقسيم پنج سدس و يا دو ثلث كه از حصه اعمام باقي مي ماند بين اعمام ابويني يا ابي حصه ذكور دو برابر اناث خواهد بود .
ماده ۹۳۶ - با وجود اعمام يا اخوال اولاد آنها ارث نمي برند مگر درصورت انحصار وارث به يك پسر عموي ابويني با يك عموي ابي تنها كه فقط در اين صورت پسر عمو ، عمو را از ارث محروم مي كند ليكن اگر با پسر عموي ابويني خال يا خاله باشد يا اعمام متعدد باشند ولو ابي تنها پسر عموارث نمي برد .
ماده ۹۳۷ - هرگاه براي ميت نه اعمام باشد و نه اخوال اولاد آنها به جاي آنها ارث مي برند ونصيب هر نسل نصيب كسي خواهد بود كه به واسطه او به ميت متصل مي شود .
ماده ۹۳۸ - در تمام موارد مزبوره در اين مبحث هر يك از زوجين كه باشد فرض خودرا ازاصل تركه مي برد و اين فرض عبارت است از نصف اصل تركه براي زوج و ربع آن براي زوجه .
متقرب به مادر هم نصيب خود را از اصل تركه مي برد باقي تركه مال متقرب به پدر است و اگرنقصي هم باشد بر متقربين به پدر وارد مي شود .
ماده ۹۳۹ - در تمام موارد مذكوره دراين مبحث و دو مبحث قبل اگر وارث خنثي بوده و ازجمله وراثي باشد كه از ذكور آنها دو برابر اناث مي برند سهم الارث او به طريق ذيل معين مي شود :
اگر علائم رجوليت غالب باشد سهم الارث يك پسر از طبقه خود و اگر علائم اناثيت غلبه داشته باشد سهم الارث يك دختر از طبقه خود را مي برد و اگر هيچ يك از علائم غالب نباشد نصف مجموع سهم الارث يك پسر و يك دختر ازطبقه خود را خواهد برد .
مبحث چهارم - در ميراث زوج و زوجه
ماده ۹۴۰ - زوجين كه زوجيت آنها دائمي بوده وممنوع ازارث نباشند از يكديگر ارث مي برند . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۶۰۸۰/۷ - ۱۶/۱۱/۱۳۷۰ ا . ح . ق : ( ( زوجه دائمي كه از وراث مستاجر باشد از حق كسب يا پيشه يا تجارت سهم مي برد ولي اگر جزء وراث مالك باشد از اين حق سهم نمي برد ) ) .
ماده ۹۴۱ - سهم الارث زوج و زوجه از تركه يكديگر به طوري است كه در مواد ۹۱۳ - ۹۲۷ و۹۳۸ ذكر شده است .
ماده ۹۴۲ - در صورت تعدد زوجات ربع يا ثمن تركه كه تعلق به زوجه دارد بين همه آنان بالسويه تقسيم مي شود .
ماده ۹۴۳ - اگر شوهر زن خودرا به طلاق رجعي مطلقه كند هر يك از آنها كه قبل از انقضاي عده بميرد ديگري از او ارث مي برد ليكن اگر فوت يكي ازآنها بعد از انقضاي عده بوده و يا طلاق بائن باشد از يكديگر ارث نمي برند .
ماده ۹۴۴ - اگر شوهر در حال مرض زن خود را طلاق دهد و در ظرف يك سال از تاريخ طلاق به همان مرض بميرد ، زوجه از او ارث مي برد اگر چه طلاق بائن باشد مشروط بر اينكه زن شوهرنكرده باشد .
ماده ۹۴۵ - اگر مردي در حال مرض زني را عقد كند و در همان مرض قبل از دخول بميرد زن ازاو ارث نمي برد ، ليكن اگر بعد از دخول يا بعداز صحت يافتن از آن مرض بميرد زن از او ارث مي برد .
ماده ۹۴۶ - زوج از تمام اموال زوجه ارث مي برد ، ليكن زوجه از اموال ذيل : ( ۱ )
۱ - از اموال منقوله از هر قبيل كه باشد .
۲ - از ابنيه و اشجار . ( ۲ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۳۴۱۲/۷ - ۱۲/۵/۱۳۷۷ ا . ح . ق : چنانچه زوج تبعه ايران در دوره زناشويي فوت نمايد دو حالت قابل پيش بيني است : ۱ - زوج شيعه بوده و داراي اولاد باشد . زوجه يك هشتم بهاي اعياني و اشجار موجود درارث مي برد ( مواد ۹۰۱ و ۹۴۷ ق . م . ) . ۲ - در صورتي كه زوج پيرو مذاهب اهل سنت يا مسيحي يا كليمي يا زرتشتي باشد ، سهم زوجه مطابق مقررات مربوط به مذهب متوفي خواهد بود ( اصول ۱۲ و ۱۳ ق . ا . و قانون رعايت احوال شخصيه ايرانيان غيرشيعه مصوب ۱۳۱۲ و راي لازم الاتباع هيات عمومي )
۲ - نظريه ۴۹۵۷/۷ - ۱۴/۸/۱۳۷۴ ا . ح . ق : طبق ماده ( ۹۴۶ ) ق . م . زوجه از ابنيه و اعياني غيرمنقول كه شامل آب قنات و چاه ، موتور ، چشمه و تاسيسات و . . . مي شود نيز ارث مي برد ، منتهي با توجه به ماده ( ۹۴۷ ) ق . م . ، زوجه فقط از قيمت اعيان ارث مي برد نه از عين آنها و در صورت امتناع ورثه از اداي قيمت ، زوجه مي تواند از عين آنهااستيفاي منفعت كند
ماده ۹۴۷ - زوجه از قيمت ابنيه و اشجار ارث مي برد و نه از عين آنها و طريقه تقويم آن است كه ابنيه و اشجار با فرض استحقاق بقا در زمين بدون اجرت تقويم مي گردد . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - سوال : آيا دسترنج زراعتي و حق اولويت و گاوبندي و تبرتراشي و حق كارافه و دست دارمي و نظاير آن ، در حكم اموال غير منقول است يا منقول و در نتيجه زوجه از اين حقوق ارث مي برد يا خير ؟
نظريه ب . ش . - ب . ت . ( مندرج در شماره ۱۷۳ هفته دادگستري ) ا . ح . ق : بر حسب ماده ۳۱ آيين نامه قانون ثبت املاك دسترنج رعيتي و حق اولويت و حقوق زارعانه ديگري از اين قبيل از حقوق راجع به عين املاك نبوده و بلكه ازحقوق ديني و در زمره اموال منقول مي باشد . بنابراين مطابق ماده ۹۴۶ ق . م . زوجه از آنها ارث مي برد .
نظريه ۴۳۶/۴۵ - ۱۰/۱۰/۱۳۴۵ ا . ح . ق : قنات از مصاديق ابنيه به معناي اعم است و زوجه در سهم خود استحقاق دريافت قيمت قنات را دارد ولي چون حقي نسبت به عين ندارد حق دريافت مال الاجاره آن را ندارد .
ماده ۹۴۸ - هرگاه در مورد ماده قبل ورثه از اداي قيمت ابنيه و اشجار امتناع كند زن مي تواندحق خود را از عين آنها استيفاء نمايد . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۲۶۸/۷ –۲ - ۱۸/۱/۱۳۷۱ ا . ح . ق : با توجه به مفاد ماده ۹۴۸ ق . م . كه در صورت امتناع ورثه از اداي قيمت ابنيه و اشجار به زن از عين غيرمنقول حق خود را استيفا خواهد نمود به درخواست محكوم له دايره اجرا مي بايست بدوا با تعيين مهلت مناسب درمورد پرداخت بهاي اعياني به ورثه اخطار كند درصورت عدم پرداخت بها از ناحيه ورثه در مهلت تعيين شده ، دايره اجرا مي تواند نسبت به فروش عين سهم الارث زن اقدام و در مورد اموال منقول ازجمله امتياز تلفن وفق مقررات قانوني عمل نمايد و نيز ممكن است معادل سهم الارث وي از خود اعيان به او منتقل شود .
نظريه ۲۱۳۳/۷ - ۱۲/۴/۱۳۷۳ ا . ح . ق : در صورتي كه با لحاظ عدم پرداخت بها و موافق ماده ( ۹۴۸ ) قانون مدني ، زن از عين استيفا كند هرگونه اقدام حقوقي بايد با موافقت زن ( زوجه ) باشد . تقديم دادخواست الزام به فروش ثمينه اعياني توجيه قانوني ندارد و دراين گونه موارد در صورت عدم توافق بايد موافق قانون افراز املاك مشاع مصوب ۱۳۵۷ و يا در قالب تقسيم تركه رفتار گردد . و در صورت عدم توافق در بهاي ثمينه افراد ذي نفع مي توانند با تقديم دادخواست ارزش ثمينه اعياني را وسيله دادگاه تعيين و پس از قطعيت حكم وجه آن را به صندوق ثبت يا دادگاه توديع نمايند .
ماده ۹۴۹ - در صورت نبود هيچ وارث ديگر به غير از زوج يا زوجه شوهر تمام تركه زن متوفاه خود را مي برد ، ليكن زن فقط نصيب خود را و بقيه تركه شوهر در حكم مال اشخاص بلاوارث و تابع ماده ۸۶۶ خواهد بود . ( ۱ )
زيرنويس :
۱ - نظريه ۲۸۹/۷ - ۲۸/۱/۱۳۶۱ ا . ح . ق : با توجه به صراحت ماده ۹۴۹ ق . م . درخصوص اينكه چنانچه زوج فوت كند و وارث ديگري به جز زوجه نداشته باشد زوجه فقط نصيب خود را مي برد و بقيه تركه در حكم مال اشخاص بلاوارث و تابع ماده ۸۶۶ خواهد بود و با عنايت به ماده ۸۶۶ همان قانون كه مقرر مي دارد : پدر صورت نبودن وارث امر تركه متوفي راجع به حاكم است پ و با التفات به ماده ۸۴۳ قانون مذكور كه وصيت زائد بر ثلث تركه را نافذ ندانسته است مگر با اجازه ورثه ، چنين استفاده مي شود كه در مواردي كه وارثي جهت تنفيذ وصيت وجود نداشته باشدوصيت زائد بر ثلث غيرنافذ است وچون در صورتي كه وارث منحصر به زوجه باشد زوجه فقط نصيب خود را مي بردو نسبت به مازاد بر آن ، تركه در حكم اموال بلاوارث است لذا مشاراليها نمي تواند نسبت به مازاد بر ثلث وصيت را به نفع خود تنفيذ كند ونتيجتا زوجه فقط سهم الارث خود را به علاوه ثلث ماترك ( به عنوان وصيت ) مي برد و مابقي تركه مشمول ماده ۸۶۶ ق . م . مي باشد .
نظريه ۲۰۵/۱۱۱/۵۱ - ۵/۷/۱۳۵۱ ا . ح . ق : در صورتي كه طبق سند رسمي زن و شوهري با يكديگر قرار بگذارند كه هر يك زودتر از ديگري فوت كند همه ماترك او اعم از منقول و غير منقول به طرف ديگر كه در قيد حيات است متعلق گردد ، برطبق مادتين ۸۳۷ و ۸۴۳ ق . م . وصيت زياده برثلث تركه بدون اجازه ورثه نافذ نيست ولي چنانچه وارثي نباشد به موجب ماده ۹۴۹ ق . م . زوجه فقط نصيب خود را مي برد و بقيه تركه شوهر در حكم مال اشخاص بلاوارث است . بهر حال زوجه علاوه بر نصيب خود ، ثلث تركه را در هر دو صورت خواهد برد .
| ||||
|